سینما علیه عشق

یکی از تهدید های جدی عشق در زمان معاصر الگوهای عاشقانه ایست که رسانه های تصویری در فیلم ها و سریال های تلویزیونی به مردم دنیا نشان می دهند. عشق همیشه اتفاقی منحصر به فرد بین دو انسان بوده است. دو انسان معیار های شخصی خود را داشته اند. با دلایل شخصی از کسی خوششان می آمده یا بدشان می آمده است، کسی به چشمشان زیبا می آمده و دیگری نازیبا. همه بر اساس معیار های فردی بوده است. اما سینما به شکل غیر مستقیم روی نگرش و رفتار ما در عشق تاثیر گذاشته است. با همذات پنداری با قهرمان داستان های سینمایی بدون آن که خود بدانیم رفتار های او را تقلید می کنیم و در معشوق آن چه را می پسندیم که هماهنگ با معیار های معشوق سینمایی باشد. کارکردی که هالیوود روی رفتار های عاشقانه داشته متاسفانه مشکلات زیادی را در روابط بین فردی ایجاد کرده است. من این جمله را از بسیاری از مراجعانم می شنوم که پسر ها و دخترهای امروزی دیگر خودشان نیستند و رفتار هایشان تصنعی است. مانند این است که دارند در یک فیلم یا سریال بازی می کنند. البته این رفتار ها، لبخند ها و تکیه کلام های تصنعی شاید در مناسبات اجتماعی کارکرد خوبی هم داشته باشند. اما داستان عشق متفاوت است. چگونه می توان از فردی که همیشه در حال نقش بازی کردن است و انتظار ایفای نقش را هم از معشوقش دارد انتظار عشق ورزیدن داشت. ما در دنیای واقعیت ها زندگی می کنیم. عشق یعنی رویارویی با  واقعیت خود و دیگری. چیزی که رسانه های تصویری به شدت به آن آسیب زده اند. شاید این مربوط به خود سینما نیست. شاید به کارکردی است که در جامعه پیدا می کند. به هر حال به وجود آمدن معیار های جهانشمول و همه پسند برای جذاب بودن، انسان ها را از خود تهی و بی هویت کرده است. تاکید من همیشه این است که بر اساس نظریه تکامل روانی-اجتماعی اریکسون باید اول هویت داشته باشیم تا بتوانیم توانایی عشق ورزیدن پیدا کنیم. عشق بدون هویت معنایی ندارد. البته هدف از این نوشتاربه هیچ روی مخالفت با سینما و نادیده گرفتن تاثیر های مثبت بی شمار آن نیست. اما از آن جا که هر پدیده ای در این دنیا نسبی است و خوبی ها و بدی های خودش را دارد؛ از منظر عشق شناسی این ایراد به سینما و به ویژه سینمای هالیوود وارد است که عشق های انسان ها را سینمایی کرده است و امکان تجربه یک عشق منحصر به فرد با معیار های کاملا شخصی را از آن ها گرفته است. مشکل وقتی پیچیده تر می شود که عشق های بیمارگونه و خیانت آمیز در سینما رواج پیدا کنند. آسیبی که سریال های عامه پسند شبکه جم تی وی با ارائه دادن عشق های مثلثی و گاهی مربعی یا چند ضلعی به جامعه وارد می کنند غیر قابل انکار است. مشکلی ناپیدا که تاثیر پیدا و آشکارش را در آینده ای نه چندان دور شاهد خواهیم بود.

سوگ عاشقانه

آن نشاط کی تمام شد و کی جای خود را به این وضع وحشتناک داد؟ این تغییر وضع با چه نشانه هایی آشکار شد؟ از چه وقت پیش آمد و این تغییر چه بود؟ این ها بخشی از احساس های مرد یا زنی است که رابطه عاشقانه اش به بن بست رسیده است. وضعی تلخ و دردناک که از آن به سوگ یاد می شود. در واقع یک سوگ عاشقانه. حتی از دست دادن عزیزان به دلیل مرگ آن ها هم به این سختی نیست. زیرا خاک سرد است و مرگ واقعیتی است پذیرفتنی. اما در سوگ عاشقانه شخص از دست رفته زنده و حاضر است. شکل و ظاهرش هیچ تفاوتی نکرده است اما دیگر نگاهش فروغ عاشقانه گذشته را ندارد و صدایش دیگر مانند قبل مهربان نیست. زنده است اما خالی از احساس آتشینی که از آن سرشار بوده است. چشمان بی فروغش چشمان جنازه ای را ماند که دیگر از اشاره های پنهانی و معنی دار گذشته در آن خبری نیست. به گفته سعدی باید "شراب فرقت" چشیده باشی تا بدانی چه درد گزنده ایست این درد جدایی. هیچ وقت به شخصی که جدا شده است تبریک نگویید هرچند از بدترین رابطه ها بیرون آمده باشد. مطالعات گسترده روانپزشکی نشان می دهد هرچه رابطه بهتر بوده باشد سوگ جدایی کمتر است. گویی افرادی که در رابطه پر تنش بوده اند هم سوگ از دست دادن رابطه را دارند (چون هیچ رابطه ای بدون لحظه های ناب سرخوشی نبوده است) و هم سوگ عمر برباد رفته خودشان را. عمری که در عشقی نیمه کاره و نافرجام تباه شده است. سوگ عاشقانه یکی از بحران ها و گاهی هم یکی از اورژانس های روانپزشکی است. در این لحظه تمام چیزهای به ظاهر بی اهمیت گذشته مهم می شوند. سر به سر هم دیگر گذاشتن ها و گفتگو ها و شام خوردن های دونفره با چنان وضوح و شکوهی جلوه گر می شود که گویی این ها همه به سعادتی گذشته و از دست رفته و قدرناشناخته تعلق دارد. باورش مشکل است که این جدایی آن ها را از این سعادت نودریافته محروم کند و در ورطه شوربختی تاکنون ناشناخته و نامعلوم فرو اندازد. اما ( که همه صحبت ها در این اماست) این داستان برای همیشه ادامه نخواهد داشت. یا بهتر است بگویم نباید اجازه بدهیم ادامه یابد. واقعیت این است که زندگی همیشه در جریان است. باید یاد بگیریم و به فرزندان خود بیاموزیم که از گذشته روی برگردانیم و دوباره به زندگی در پیش رو بپیوندیم و رشته هایی که ما را به معشوق از دست رفته پیوند می دهد سست کنیم. بسیاری از انسان هایی که در سوگ عاشقانه هستند هر چیزی که آن ها را از سوگ نسبت به معشوق از دست رفته دورکند به شکلی "خیانت" به او تلقی می کنند. این یکی از ساز و کار های ناسازگارانه در سوگ است. حتی به وسیله های او دست نمی زنند و آن ها را به همان شکل نگه می دارند. نمونه آن خانم هاویشام در آرزوهای بزرگ دیکنز است. او چنان گرفتار سوگ بود که سال ها در تارهای عنکبوت این فقدان زندگی کرده بود. هرگز لباس عروسی را از تن در نیاورده بود و ظروف جشن عروسی را تمیز نکرده نبود. یکی از اشتباه هایی که من در کار بالینی زیاد می بینم نداشتن تمایل مراجعانم از بیرون آمدن از بحران سوگ است. اگر با شخص دیگری به رستورانی بروند که در گذشته با معشوق از دست رفته به آن جا می رفتند حس می کنند حرمت عشقشان شکسته می شود و به "او" خیانت می کنند. باید این ساختار ها در ذهن انسان های جامعه عوض شود. آن چه آن ها "خیانت به عشق" لقب می دهند، در واقع پیوند دوباره با زندگی است. توصیه می شود در زمان سوگ به جاهای جدید سفر کنند. کارهایی بکنند که تا حالا نکرده اند. به جریان زندگی اعتقاد داشته باشند و به جای ماندن و منعقد شدن در گذشته به زندگی پیش رو نگاه کنند.

سوء استفاده عاطفی درعشق

یکی از جاهایی که احتمال قربانی شدن وجود دارد رابطه عاشقانه است. یکی از واقعیت های تلخ عشق قربانی شدن و مورد سوء استفاده عاطفی قرار گرفتن به اسم عشق است . متاسفانه تعداد این موارد کم نیست. بیشتر هم در دخترها شایع است. آن هایی که به گفته خودشان در یک رابطه عاشقانه "گیر افتاده اند". یا این که به یک فرد سوءاستفاده گر معتاد شده اند. البته داستان کمی پیچیده تر و غم انگیز تر از آنی است که به نظر می رسد. افراد سوء استفاده گر کارشان را خوب بلدند. به محض اینکه فشار های رابطه از آستانه تحمل طرف مقابل بالا تر برود و رابطه در معرض خطر متلاشی شدن قرار بگیرد، عقب نشینی می کنند و با نرمش و مهربانی و توجه بیشتر دل طرف مقابل را نرم می کنند. این به معنای آن نیست که متوجه شده اند در رابطه چگونه باید برخورد کنند یا این که به صورت ناگهانی متحول شده اند، بلکه به معنی این است که نمی خواهند منفعتی را که در رابطه دارند از دست بدهند. بنابراین به صورت موقتی شیوه ای دیگر پیش می گیرند که دیگری را به خود نزدیک و تحت سیطره خود درآورند. بدترین شیوه قربانی شدن این است که به نام عشق از تمام خواسته ها، ارزش ها و علاقه های شخصی تان بگذرید و آن چه "او" می خواهد باشید. در این رابطه ها ارزشمند ترین عنصر وجودی یعنی "هویت" قربانی می شود. قربانی شدن هویت پیامد های خطرناکی در آینده دارد: افسردگی، احساس سر خوردگی و پوچی در گذر زمان، از خود تهی شدن و رسیدن به بی هدفی و بی معنایی در زندگی از پیامد های آن است. عشق یعنی رابطه دو نفر با هم در عین استقلال هر دوی آن ها. عشق یعنی دوست داشتن دیگری با تمام تفاوت هایی که با ما دارد و ما با او داریم. تلاش برای این که دیگری را شبیه خود بکنیم به معنی تلاش برای بی هویت کردن و گرفتن اعتماد به نفس اوست. در واقع تلاش برای غیر جذاب کردن اوست. یک فرد بی هویت و بدون اعتماد به نفس چه جذابیتی می تواند داشته باشد هر چند همه خواسته های ما را برآورده کند؟ هر چقدر جوامع سنتی تر باشند آمادگی افراد برای مستحیل شدن در دیگری و از خود بیگانگی بیشتر است. عشق واقعی به دنبال هویت شخصی ایجاد می شود و با از خود بیگانگی در تضاد است. اگر از من بپرسید بزرگ ترین خطر عشق در جامعه ما چه می تواند باشد، پاسخ من مستحیل شدن در دیگری و از خود بیگانگی است. 

سکوت های سمی در عشق

سکوت سرشار از ناگفته هاست. ناگفته های راز آمیز عاشقانه ای که به زبان نمی آیند و تنها با ایما و اشاره های عاشقانه درک می شوند. اما این همه ماجرا نیست. گاهی سکوت نیمه دیگرش را نشان می دهد. سکوتی که من اسم آن را "سکوت سمی" می گذارم. چیزی شبیه "بی محلی" یا "بی توجهی". البته گاهی انگیزه های این سکوت آنقدر ناآگاهانه است که فرد سکوت کننده خودش هم دلیل سکوتش را نمی داند. تشخیص این سکوت بسیار ساده است. تنها کافی است به متوسط زمانی که صرف صحبت کردن دوطرفه می شده دقت کنید. خیلی وقت ها سال به سال که از شروع یک رابطه عاشقانه می گذرد زمان های اختصاص یافته به صحبت کم تر می شود. صحبت نکردن یک ساز و کار دفاعی ناکارآمد است. واضح است که هرچقدر دو نفر بیشتر با هم صحبت کنند بیشتر متوجه تفاوت های فکری همدیگر می شوند. بدون صحبت می توان تصویر خیال انگیز تری از معشوق در ذهن پروراند اما صحبت ریسمانی است که ما را به سمت واقعیت معشوق نزدیک می کند. ما برای نزدیک شدن به همدیگر چاره ای نداریم که با هم صحبت کنیم. اگر تفاوت هایی هم با هم داریم بهتر است آن ها را بدانیم تا این که سر خود را دربرف فرو کنیم و واقعیت را انکار کنیم. ناپخته ترین رویکرد این است که "تصویر خیالی" را به واقعیت معشوق ترجیح بدهیم. این جاست که ناآگاهانه تصمیم می گیریم رابطه را به سکوت بگذرانیم و خود را وارد چالش های آن نکنیم. آن هایی که چالش های طبیعی رابطه را تاب نمی آورند و به سکوت پناه می برند روز به روز فاصله بین خود و معشوق را بیشتر می کنند. به محضی که رابطه کلامی تا حدی رنگ و بوی "کشمکش" می یابد می گویند: "اصلا ولش کن". شاید هیچ چیز به اندازه این "سکوت های سمی" به یک رابطه آسیب وارد نمی کند. این سکوت مصداق خشونت منفعل است. اگر خشم به صورت مستقیم ابراز شود به آن پرخاشگری و اگر غیر مستقیم ابراز شود "خشونت منفعل" گفته می شود. کسی که خشونت منفعل دارد را نمی توان محکوم کرد یا مثلا نمی توان در هیچ دادگاه خانواده ای طرح دعوی کرد که همسرم نسبت به من خشونت منفعل دارد. این نوع رفتار قابل اثبات و حتی گاهی قابل طرح دعوی نیست اما تاثیر زیان آورش در رابطه می تواند از پرخاشگری بیشتر باشد. رابطه عاشقانه یعنی صحبت کردن و مذاکره و نترسیدن از چالش ها. مشکلات ارتباطی اگر قابل حل هم نباشند قابل صحبت کردن هستند. هر رابطه ای نیاز به "سم زدایی" دارد. سم زدایی در رابطه یعنی شروع دوباره صحبت کردن ها و مجادله ها و بررسیدن سوءتفاهم ها در عین حفظ احترام و صمیمیت. صحبت کردن کار سختی است. آن هایی که تاب صحبت کردن را دارند باغ زناشویی مبارکشان باد!

 

 

ریشه های روانی اجتماعی بلوغ زودرس

بلوغ زود رس به تغییرات ناشی از بلوغ پیش از 8 سالگی در دختر ها و پیش از 9 سالگی در پسر ها گفته می شود. این تغییرات شامل صفت های ثانویه جنسی ، افزایش سرعت رشد در عین کوتاهی قد نهایی و اختلال های روانپزشکی در کودکان می شود. صفت های ثانویه جنسی عبارتند از: جوش های صورت، پوست چرب، تغییر شکل بدن، نعوظ و احتلام شبانه در پسرها و قاعدگی در دخترها. این بیماری در دختر ها 10 برابر بیشتر از پسرها دیده می شود. علت آن می تواند بیماری های شناخته شده جسمانی یا علت های ناشناخته باشد. بلوغ زودرس در پسرها بیشتر از دختر ها با علت های شناخته شده جسمانی همراه است. بنابراین در برخورد با آن در پسرها بیشتر باید در جست و جوی علت های جسمانی باشیم. این علت ها می توانند مربوط به قسمت های تنظیم کننده هورمون در سیستم اعصاب مرکزی باشند مانند تومر های مغزی یا ضربه به سریا اینکه مربوط به بیماری های غدد فوق کلیه یا غدد جنسی (بیضه در پسرها و تخمدان در دختر ها ) باشد. در 90 درصد موارد در دختر ها و 75 در صد موارد در پسر ها هیچ علت شناخته شده جسمانی یافت نمی شود. مهمترین علت های ناشناخته بلوغ زودرس عوامل روانی اجتماعی هستند. مطالعات زیادی نشان داده اند که سن بلوغ در قرن بیست و یکم نسبت به گذشته کم تر شده است. در تحلیل این پدیده عوامل روانی اجتماعی به ویژه تغییر های چشمگیری که در شیوه زندگی ایجاد شده است نقش قابل توجهی می توانند داشته باشند هرچند هنوز کاملا اثبات شده نیستند. به عنوان مثال تماشای بیش از حد تلویزیون و بازی های کامپیوتری به دلیل بی تحرکی و همچنین مصرف بیش از اندازه فست فود ها منجر به چاقی می شوند. از طرفی می دانیم که چاقی یکی از عوامل خطر شناخته شده برای بلوغ زودرس در دختران است. یکی دیگر از این عوامل خطر عوامل اقتصادی- اجتماعی هستند. وضعیت نابسامان اقتصادی- اجتماعی در کودکی مانند فقر، اعتیاد پدر یا مادر، طلاق والدین، بدرفتاری با کودک، آزار جسمی و جنسی و ... از نظر تکاملی این پیام را برای کودک دارد که دنیا جای امنی نیست و نمی توان روی کسی حساب کرد. بنابراین باید زود تر بزرگ شد، روی پای خود ایستاد و تولید مثل کرد. این پیام تکاملی می تواند ساز و کار های بلوغ زود رس را در کودک فعال کند. ساز و کاری که در حد نظریه است و هنوز با روش مندی های علمی ثابت نشده است. همچنین انقلابی که دنیای ارتباط های الکترونیکی در دوران امروزین ایجاد کرده است با وجود همه دستاورد های مثبت قابل احترامی که دارد، خالی از پیامدهای منفی نیست. به هر حال باید این واقعیت را پذیرفت که دسترسی به اطلاعات و تصاویر جنسی نامتناسب با سن کودک  بسیار آسان تر از گذشته شده است. این آگاهی های زود هنگام جنسی از راه تاثیر گذاشتن بر سیستم عصبی تنظیم کننده هورمون می تواند در بلوغ زو درس نقش داشته باشد. البته همان طور که گفته شد این ها در حد نظریه هستند وهنوز اثبات شده نیستند.

 

 

 

 

رابطه عشق با دولت تدبیر و امید

عشق اتفاقی است که در خلوت دو انسان شکل می گیرد. مربوط به حریم خصوصی انسان هاست. گاهی تا مدت ها رازی سر به مهر می ماند و خلاصه اگر باد صبا و آب دیده نبودند بیشتر افراد نمی خواستند عشقشان فاش شود. لذت حضور معشوق معمولا به تنهایی برایشان بس است و نیاز به مزاحم ندارند. البته منظور ازعشق چیزی فراتر از هوس و لذت گذرا و شخصی است. عشق کامل همراه با تعهد و مسوولیت پذیری است. یک انتخاب سنجیده و جدی است. یک سرمایه گذاری عاطفی درازمدت است. وضعیتی است بسیار حساس که از شرایط اجتماعی بسیارتاثیر می پذیرد. درست است که مربوط به حریم خصوصی است و در خلوت اتفاق می افتد اما (که همه صحبت ها در این اماست) زایش و شکل گیری آن به شدت با وضعیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در رابطه است. یکی از نظریه هایی که این موضوع را تحلیل می کند "نظریه تکاملی-دلبستگی" است. این نظریه می گوید نابسامانی ها و نبود امنیت اجتماعی، بدشدن وضعیت اقتصادی و بالا رفتن آمار مرگ و میر، کاهش طول عمر و پایین آمدن تولید ناخالص داخلی، "جهت گیری جنسی- اجتماعی" افراد را به سمت رابطه های گذرا و بی تعهد تغییر می دهد. عشق همراه با تعهد در یک بستر اجتماعی امن شکل می گیرد. تعهد مسوولیت سخت و بزرگی است. زمانی می توان این تصمیم را گرفت که به آینده امیدوار و خوش بین باشیم و بتوانیم برنامه ریزی های درازمدت برای یک زندگی مشترک داشته باشیم. غیرقابل پیش بینی بودن شرایط اجتماعی با عاشق شدن در تعارض است. یکی از علت های بالا رفتن جرم در شرایط نابسامان و غیرقابل پیش بینی اجتماعی کم شدن عشق های تعهدآمیز است که از نشانه های آن پایین آمدن آمار ازدواج، پایین آمدن نرخ توالد، و بالا رفتن آمار طلاق است. من در این جا به یادداشت دکتر صادق زیبا کلام در هفته نامه سلامت با عنوان "شادی، تدبیر و امید" استناد می کنم که اشاره کرده اند: "بعد از 24 خرداد ماه سال جاری، روحیه مردم تغییر کرد و به نظر من شادی و امیدواری بین مردم بیشتر دیده می شود." هرچند طبق گفته خودشان این صحبت بر مبنای مشاهداتشان است  و هیچ آماری در این زمینه وجود ندارد. خوشبختانه باید بگویم که مشاهدات روانپزشکی من هم این واقعیت را تایید می کند. دکتر زیباکلام به اینکه به دنبال امیدواری به وضعیت جدید "خیلی ها فعلا از مهاجرت دست کشیده اند تا ببینند چه می شود" اشاره کرده اند. من این را هم اضافه می کنم که خیلی ها برای رابطه های عاشقانه همراه با تعهد پا پیش گذاشته اند و دست و آستین بالا زده اند تا ببینند چه می شود!

 

 

 

رابطه زناشویی پس از بچه دار شدن

به دنیا آمدن فرزند تاثیر های پیدا و ناپیدای زیادی روی رابطه زناشویی می گذارد. درست مانند سیمان بین دو آجر هم رابطه بین آن ها را محکم تر می کند هم بین آن ها فاصله می اندازد. بچه ها حکایت عجیبی هستند. با به دنیا آمدنشان نقش ها تغییر می کنند. اسم زن پس از آن مادر می شود و اسم شوهر هم می شود پدر. دیگر از آن خلوت دو نفره خبری نیست. حتی هدف های زندگی مشترک هم تغییر می کنند. فرزندان نقش تعیین کننده ای در برنامه ریزی های دراز مدت زندگی دارند. گویی حضور پر رنگشان همه جا حس می شود. بخشی از آن البته مربوط به تاثیر گریز ناپذیر فرزندان روی ارتباط زناشویی است. اما این همه داستان نیست. گاهی به دنیا آمدن فرزندان در صورت آگاه نبودن پدر و مادر از چگونگی برخورد با آن می تواند تاثیر های مخرب زیادی روی رابطه زناشویی بگذارد.متاسفانه در جامعه ما یک وابستگی بیمارگونه بین مادرها و فرزندان وجود دارد. این وابستگی با گذر زمان دوطرفه می شود. بنابراین مادران همه هویت و هدف زندگیشان در فرزندشان خلاصه می شود و فرزند هم تبدیل به یک موجود وابسته می شود که توانایی استقلال و زندگی مولد در جامعه را ندارد. این وابستگی بیمار گونه به نفع هیچ کس نیست. هم مادر قربانی می شود و هم فرزند. گذشته از این که در این میان قربانی دیگری هم به نام پدر وجود دارد. مردی که دیگر در اولویت نیست. فرد دیگری به نام فرزند جایش را گرفته است. فرزندی که حتی شب ها بین آن ها می خوابد و خلوت آن ها را به هم زده است. این خشم نهفته در پدر نسبت به فرزند به شیوه های غیر مستقیمی خودش را نشان می دهد. چه همان زمان و چه در آینده ای دور. زن و مرد باید پیش از بچه دار شدن آمادگی لازم روانی را پیدا کنند. آن ها باید همیشه یادشان باشد که قرار نیست که پدر شدن و مادر شدن  چیزی از نقش همسری آن ها کم کند. در عین این که با به دنیا آمدن فرزند هدف های بیشتری پیدا کرده اند اما همچنان لازم است در جست و جوی هدف های شخصی تر و در ارتباط با همدیگر باشند. زمان هایی را برای خودشان بگذارند و اجازه ندهند فکر فرزند در همه مناسبات ارتباطیشان سایه بیندازد. توصیه می شود محل خواب فرزند در 6 ماهگی جدا شود. اگر در این زمان جدا سازی صورت نگیرد پس از آن به دلیل مقاومت شدید فرزند خیلی سخت می شود. من بچه های زیادی را می بینم که حتی تا سن مدرسه در اتاق خواب پدر و مادرشان می خوابند. بچه ها باید از همان کودکی آموزش ببینند که بین پدر و مادر روابط خصوصی ویژه ای هست که به آن ها ارتباطی ندارد. این اولین قانون سفت و سختی است که بچه ها با آن رو به رو می شوند. پدر و مادر هایی که این اولین قانون را شل می گیرند و به فرزندشان اجازه خوابیدن در حریم خصوصی خود را می دهند بد ترین آسیب را به تربیت فرزندشان می زنند. آن ها قانون شکنی را به او می آموزند. این ها معمولا در نوجوانی همان هایی می شوند که هیچ محدودیت و قانونی را نمی پذیرند، رفتارهای ضد اجتماعی نشان می دهند و گاهی به سمت مصرف مواد رو می آورند. فرزندان باید با جدیت بیاموزند که هنگام ورود به اتاق پدر و مادر در بزنند و تا اجازه صادر نشده وارد نشوند. این اولین قانونی است که بچه ها باید در زندگیشان از پدر و مادر بیاموزند. مساله بعدی وابستگی روانی مادر ها به فرزندشان است. گاهی خودشان هم از این وابستگی بی خبرند. وقتی از مراجعانم که مادر هستند می پرسم آیا به فرزندت وابستگی داری بسیاری از آن ها پاسخ منفی می دهند ولی وقتی از همان ها می پرسم کمی از خودت، هدف هایت و آرزوهایت بگو به طور شگفت انگیزی همه صحبت ها پیرامون فرزندشان می گردد. یکی از شیوه های درمانی من این است که از آن ها می خواهم نیم ساعت در روز خودت را بدون فرزندت در نظر بگیر و در مورد انگیزه ها و هدف های شخصیت فکر کن و آن ها را بنویس. این تمرین کمک زیادی به مراجعانم در پیدا کردن هویت خودشان و بالا بردن اعتماد به نفسشان داشته است. طبیعی است که مرد و زنی که بیشتر پدر و مادر باشند تا زن و شوهر نمی توانند رابطه زناشویی خوبی با هم داشته باشند. فرزند باید چیزی به رابطه آن ها اضافه کند نه این که چیزی را کم کند. در آخر مورد دیگری که نباید از آن غافل شویم این است که گاهی مرد یا زن مشکل جنسیشان را به حضور فرزند نسبت می دهند. باید آگاه باشیم که همیشه این فرزندان نیستند که در رابطه زناشویی اختلال ایجاد کرده اند گاهی خود ما مشکلات خودمان را که به دلیل های دیگری ایجاد شده است گردن آن ها می اندازیم!

رابطه جنسی در سالمندان

انسان موجود عجیبی است. وقتی انسان خودش را متقاعد کند که یک وضعیت واقعیت دارد، صرف نظر از اینکه آن وضعیت واقعیت داشته یا نداشته باشد تحت تاثیر آن قرار می گیرد. این جاست که عقاید اشتباه خطرآفرین می شوند. خطر آن ها نه تنها مربوط به داشتن یک عقیده اشتباه است، بلکه مشکل وقتی جدی تر می شود که این عقیده اشتباه روی رفتار ما تاثیر بگذارد. اولین کسی که فریب عقاید اشتباه را می خورد خود آن فرد است. یکی از این عقاید اشتباه از بین رفتن توانایی جنسی در سالمندی است. افراد سالمندی که عقیده دارند رابطه جنسی مربوط به زمان جوانی است و به اصطلاح از آن ها گذشته است، در عمل هم ناتوانی جنسی پیدا می کنند. ساز و کار های روانی پیچیده ای موجب می شوند که عقاید ما روی رفتارمان تاثیر بگذارند. این عقیده تا حد زیادی ریشه در فرهنگ دارد. "دیگر از ما گذشته" یکی از آسیب رسان ترین جملاتی است که متاسفانه در مورد طیف وسیعی از رفتارها توسط سالمندان به کار می رود. از تفریح و مسافرت و یاد گرفتن هنرها و مهارت های جدید گرفته تا رابطه جنسی. این احساس درخودماندگی و نامفیدی در سالمندی یکی از تراژدی های سالمندان در جامعه ماست. درست است که توانایی جنسی تا حدی با افزایش سن کاهش می یابد اما (این اما مهم است) رابطه جنسی تا زمان سالمندی ادامه می یابد و بخش قابل توجهی از رضایتمندی زناشویی را شامل می شود. البته درصورتی که بیماری مزمن جسمی یا روانی وجود داشته باشد ممکن است توانایی جنسی آسیب ببیند. گاهی هم عوارض جانبی دارو ها اختلال جنسی ایجاد می کند. سالمندان باید حتما در مورد عوارض جنسی احتمالی داروهایشان با پزشکشان مشورت کنند. یکی از نیاز های روانی افراد سالمند این است که به آن ها به چشم انسان هایی که تمام و کمال حق استفاده از لذت های مادی را دارند نگاه کنیم. گاهی این افراد تمایل جنسی خیلی خوبی هم دارند اما به دلیل فوت یا جدایی از همسرشان شریک زندگی ندارند و تنها زندگی می کنند. متاسفانه در موارد زیادی فرزندانشان برای ازدواج مجدد آن ها سنگ اندازی می کنند. اگر هم به صورت مستقیم موضع نگیرند به صورت غیر مستقیم رفتارهایی نشان می دهند که حتی فکر ازدواج هم به سر پدر یا مادرشان نیفتد. این رفتار های ناپخته و آسیب رسان از یک احساس مالکیت سرچشمه می گیرد. این احساس مالکیت در ابتدا از سوی پدر و مادر به فرزندان وجود داشته است و در زمان سالمندی نقش ها عوض می شود و فرزندان احساس مالکیت پیدا می کنند. احساس مالکیتی که در هر صورت اشتباه بوده و هست. یکی از آسیب رسان ترین مصداق های فرهنگی جامعه ما تابو بودن ازدواج برای سالمندان است. وقت آن است که تمایل سالمندان را به برقراری رابطه جنسی به رسمیت بشناسیم و به این حق طبیعی آن ها بها بدهیم.

 

خیانت یا حسادت؟

حسادت به همسر یا بددلی یک هیجان منفی است که ممکن است بدون هیچ دلیلی از تصورِ ارتباط همسر با دیگری ایجاد شود. این وضعیتِ آزار دهنده ترکیبی از احساس های منفی مختلف مانند خشم، ترس، غم و میل به انتقام است. حسادت به همسر یک تهدید جدی برای یک رابطه عاشقانه است که کم بودن اعتماد به نفس و اختلال شخصیت وابسته می تواند از علت های آن باشد. اما تهدید نفر سوم همیشه توهم نیست. گاهی واقعا اتفاق می افتد. اتفاقی که ممکن است با برنامه ریزی قبلی یا تصادفی صورت گرفته باشد. ممکن است کاملا آشکار شود یا نشود یا این که فرد خیانت کار اعتراف بکند یا نکند. در هر حال خیانت است؛ هرچند دلیل محکمه پسندی برای اثباتش نباشد. حس زنانه یا مردانه می تواند به واقعیت هایی در رابطه پی ببرد هرچند مدرکی برایشان نداشته باشد. روانپزشکان باید این حس ها را به رسمیت بشناسند و از موضع بالا و بدون اطلاعات کافی در جلسه اول تشخیص نگذارند. تشخیص حسادت بیمارگونه از تشخیص های بسیار دشوار و پر مسوولیت روانپزشکی است که گاهی نیاز به چندین جلسه بررسی و مصاحبه با افراد مختلف خانواده دارد. مرد یا زنی که خیانت می کند معمولا از این تشخیصِ شناخته شده روانپزشکی سوء استفاده می کند و دردناک تر این که گاهی روانپزشکان را هم به اشتباه می اندازند و همسر فرد خیانت کار به اشتباه تشخیص حسادت بیمارگونه می گیرد. تشخیصی که نیاز به درمان طولانی مدت دارویی و رواندرمانی دارد. یکی از معیارهای تشخیصی این است که بیمار دلیل منطقی برای تفکرش نداشته باشد و به شکلی انعطاف ناپذیر به عقیده اش پایبند باشد. درحالیکه گاهی پیش می آید که او نشانه هایی را می بیند که قابل توضیح نیست یا به دلیل ناتوانیش در توضیح آن نشانه ها، روانپزشک آن را برآمده از یک تفکر غیرمنطقی می بیند. این جاست که متاسفانه روانپزشک هم به دام می افتد و با تشخیص اشتباهِ حسادت بیمارگونه حق همسرخیانت دیده را پایمال می کند. خیانت می تواند عاطفی یا جنسی باشد. مطالعات نشان داده اند که زن ها بیشتر به خیانت عاطفی و مردها بیشتر به خیانت جنسی از طرف همسرشان واکنش نشان می دهند. هرچند خیانت می تواند فقط یک نگاه معنی دار یا صحبت کردن با عشوه و ناز باشد. واقعیتی که خیلی قابل بیان نیست و اگر هم بیان شود فرد متهم به "بسته بودن" یا "امل بودن" می شود. یا اینکه ممکن است به او برچسب حسادت بیمارگونه زده شود. درست است که در موارد زیادی از این گزارش ها واقعا حسادت بیمارگونه مطرح است اما همیشه هم این طور نیست. همان طور که گفته شد گاهی واقعا خیانت اتفاق می افتد. چه به صورت یک نگاه معنی دار چه به صورت رابطه جنسی. نکته قابل توجه این است که خیانت یک تعریف جهان شمول ندارد. اینکه چه رفتاری از جانب همسر خیانت تلقی می شود کاملا وابسته به فرهنگ است. روانپزشکان باید به تفاوت های فرهنگی و تعریف های شخصی مراجعشان از خیانت احترام بگذارند؛ تعریفی که در ذهن خودشان از خیانت دارند را برای بیماری دیگر با زمینه های فرهنگی متفاوت اعمال نکنند و این مساله را در نظام خانواده با در نظر گرفتن باور های آن ها مورد سنجش قرار دهند. 

خودخواهی و ازخودگدشتگی در عشق

ذهن انسان توانایی والایش دارد. می تواند نیاز های جسمی و روانی خود را اعتلا دهد و به چیزی فراتر از نیاز واصل شود. با یک نگاه عمیق روانشناسانه می توان رد پای نیاز های فردی را در همه فضیلت های انسانی دید. اما این نیاز ها تغییر شکل داده اند. به سطح بالاتری رسیده اند و متعالی شده اند. عشق یکی از این فضیلت هاست. با این که ریشه در خودخواهی دارد اما به "از خودگذشتگی" می رسد.ریشه در تن دارد ولی به "فراسوی مرزهای تن" می رسد. عشق درختی است که در عین این که ریشه در جسم دارد، شاخه هایش تا افق های فرا مادی گسترده شده اند. اما نکته ظریف این جاست که همچنان ارتباط با ریشه حفظ می شود. عشق به همان اندازه که معنوی است جسمانی هم هست. وضعیتی چند بعدی است. این نوع نگاه کل نگرما را به شناخت واقعی تری از عشق می رساند. هنر عشق ورزیدن نیاز به یک توجه گسترده تربه همه جنبه های عشق را دارد. هم جنبه های مادی هم جنبه های فرامادی. عشق یک بازی دوگانه است. توجه توامان به "خود" و "دیگری" است. هم خودخواهی است هم ازخودگذشتگی. زیباییش به همین ویژگی های متناقض گونه اش است. یکی از اشتباه های عشق حس تمامیت خواهی آن است. یکی از مراجعانم می گفت وقتی حس می کنم که همسرم مرا برای خوشایند خودش می خواهد حس بدی پیدا می کنم. به نظر او عشق واقعی یک عشق بی قید و شرط و بدون نیاز بود. این که من را فقط برای خودم بخواهد نه نیازهای خودش. در صورتیکه نیاز بخش جدایی ناپذیر عشق است. همه ما در رابطه های عاشقانه مان نیازهایی داریم. نیازهایی که وقتی اقناع می شوند از آن ها فرارفته و به احساس های والایش یافته ای می رسیم. یادمان باشد که عشق ترکیبی از خودخواهی و از خودگذشتگی است. هر دو ویژگی های اصیل عشقند. عشق نیاز به فهمیدن و فهمیده شدن دارد. زمانی یک عشق واقعی را تجربه می کنیم که همه نیازهای انسانی ما به رسمیت شناخته شود.

 

 

خواهر و برادر، مانعی در برابر عشق

یکی از مراجعانم مرد جوان موسیقی دانی است که در زمان های خوشی که با معشوقش می گذراند احساس گناه می کند. احساس گناه او به خاطر برادرش است که به علت داشتن یک بیماری مزمن خانه نشین شده است. او به خاطر احساس مسوولیتی که نسبت به برادرش دارد هر گونه احساس خوبی را که بدون او تجربه کند خوش ندارد. از موفقیت های شغلیش گرفته تا دور هم بودن با دوستان و همچنین احساس های عاشقانه اش. همه این ها برای او با احساس عذاب وجدان همراه است. وقتی برادرش در خانه نشسته و چشمش به در است که او از راه برسد و با او صحبت کند هر تفریحی بدون او وخارج از خانه برایش عذاب آور می شود. این داستان مشترک بسیاری از انسان هاست. من مراجعان زیادی داشته ام که در کودکی شاگرد اول شدنشان و موفقیت های تحصیلیشان را از خانواده پنهان می کردند. یادم می آید یکی از مراجعانم از قبول شدن در رشته پزشکی احساس خوبی نداشت چون خواهرش قبول نشده بود. این یک واقعیت روانشناختی است که موفق تر شدن نسبت به خواهر ها و برادر ها با احساس عذاب وجدان همراه است. ملانی کلاین یکی از دلایل افسردگی را احساس گناهی می داند که به دنبال موفق تر شدن نسبت به خواهر و برادر و حتی پدر و مادر ایجاد می شود. گویی ما از موفقیت واهمه داریم و قرار نیست که خیلی از خانواده مان پیشی بگیریم. یکی از مصداق های بارز موفق بودن داشتن یک رابطه خوب و سالم عاشقانه است. رابطه ای که به زندگی معنا می دهد، سلامت روانی ما را بیشتر می کند و در عین حال متاسفانه گاهی با احساس عذاب وجدان همراه می شود چون ممکن است خواهر ها و برادرهایمان از این نعمت محروم باشند. گاهی این احساس گناه به قدری شدید است که به خاطر آن و البته به صورت ناخودآگاه  رابطه عاشقانه مان را به هم می زنیم. گویی به هم زدن یک رابطه خوب عاشقانه از تحمل عذاب وجدان آن آسان تر است. به نظر من انسان موجودی است که باید بر خودش غلبه کند. نباید خود را واداد و به دست عقده های ناخودآگاه سپرد. البته اولین قدم چیرگی بر ناخودآگاه شناخت  تعارض های روانی از راه روان درمانی است. خود این شناخت و بصیرت به ما توانایی حل این تعارض ها را می دهد. نیازی به راهکار نیست. خود شناخت و بصیرت نسبت به سویه های ناشناخته و پنهانی روان برای ایجاد تغییر کافی است. ملانی کلاین معتقد است انسان نرمال کسی است که بتواند لذت را بدون احساس گناه تجربه کند و همچنین توانایی عشق ورزیدن داشته باشد. 

خرافات های رابطه زناشویی

وقتی انسان ها آموزش های جنسی لازم را نبینند به ناچارتفکرشان با برداشت های خرافی زیادی همراه می شود. یکی از این خرافات اعتقاد به تاثیر سستی آور و ضعیف کنندگی رابطه جنسی است. گاهی کاهش ارتباط زناشویی نه به دلیل کاهش میل جنسی بلکه به دلیل پرهیز از رابطه ای زیان آور است. این خرافات گاهی از سوی پزشکان هم دامن زده می شود. به عنوان مثال در کشور چین هنوز هم پزشکانی با رویکرد سنتی هستند که معتقدند رابطه جنسی زیاد در مرد موجب به هم خوردن تعادل بین "یین" و "یان" می شود و آن ها را مستعد بیماری های مختلف جسمی می کند. در هندوستان هم نظام آموزشی طب سنتی اعتقاد به این دارد که رابطه جنسی زیاد در مردها ضعف و سستی بدن می آورد. این آموزه ها به شدت روی عقیده عامه مردم تاثیر گداشته است تا جایی که سومین علت مراجعه مردهای هندی به پزشک عمومی شکایتی است که به زبان هندی به آن "جیریان" گفته می شود که در واقع شکایت های جسمی غیر اختصاصی هستند که منشا آن را رابطه جنسی می دانند. خوشبختانه آموزه های فرهنگی و دینی ما رویکردی روشنفکرانه به رابطه زناشویی دارد. این رابطه با رعایت شرایط نه تنها هیچ وقت گناه آمیز نبوده است بلکه توصیه هم می شده است. این در حالی است که کلیسای سده های میانه رابطه جنسی حتی در چارچوب خانواده را تایید نمی کرده است و آن را تنها به منظور فرزندآوری مجاز و اخلاقی می دانسته است. اما با وجود اینکه آموزه های اصیل فرهنگی ما نگرش مثبتی به رابطه جنسی دارند در فرهنگ عامه داستان متفاوتی می بینیم. نسبت دادن شکایت های جسمی نظیر احساس سستی در زانو و ضعف عمومی به رابطه جنسی را زیاد می بینیم. یکی از مراجعانم که ورزشکار بود می گفت همیشه یک ماه قبل از مسابقات رابطه جنسی را کنار می گذارد و به صورت عادی هم رابطه جنسیش را به حداقل رسانده که توان بدنیش تحلیل نرود. تفکری اشتباه که در رابطه زناشویی او مشکلات زیادی ایجاد کرده بود. یکی دیگر از این نگرش های منفی این است که توجه زیاد به رابطه جنسی به معنی مادی بودن و دور شدن از معنویات است. نگرش منفی دیگر از تقابل عشق با رابطه جنسی ناشی می شود. یعنی اگرهمسر من به رابطه جنسی اهمیت می دهد پس فقط من را برای همین منظور می خواهد و عشقی بین ما نیست. یکی از مراجعانم می گفت هر وقت شوهرم نگاه همراه با شهوت به من می کند احساس انزجار می کنم. احساسی منفی که از ناآگاهی او نسبت به رابطه جنسی صحیح ایجاد شده بود. چاره بسیاری از مشکلات جنسی درمان های گران قیمت تخصصی نیست. بالا بردن آگاهی های جنسی بسیاری از بدفهمی را حل می کند. برخورداری از آموزش های جنسی حق همه مردم جامعه به ویژه نوجوانان است. البته آموزش هایی که با رعایت شرایط و ملاحظات توسط افراد متخصص انجام شود.

 

 

چه چیزی معشوق را جذاب می کند؟

در زندگی زمان هایی وجود دارد که انسان ها باید از جایی معشوق یابی را شروع کنند: هنگامی که نوجوانی خجالتی وارد دانشگاه می شود، زمانی که یک زوج جوان جدا می شوند ، یا یک زوج میانسال طلاق می گیرند، یا اینکه همسری می میرد. معشوق یابی تنها مشکل جوان ها نیست. حق طبیعی همه انسان های مجرد است. در هر سنی آنچنان که افتد و دانی ممکن است پیش آید. باید برایش آماده بود. در این جا انسان ها با دو پرسش روبه رو می شوند: معیار های من برای انتخاب یک عشق راستین چیست؟ چگونه باید با او آشنا شوم؟ یادداشت هفته گذشته در مورد شیوۀ آشنایی بود. در این جا در مورد معیار های معشوق یابی صحبت می کنیم. ما بدون اینکه آگاه باشیم در انتخاب همسر تا حد زیادی دنباله رو معیارهای فرهنگیمان هستیم. فرهنگ آن قدر در رگ و پی ما ریشه دوانده است که حتی اگر به آن انتقاد هم داشته باشیم نمی توانیم تاثیر آن را در انتخاب هایمان نادیده بگیریم. بیشتر ما در جست و جوی معشوقی هستیم که سنش به ما نزدیک باشد، از نظرزیبایی، تحصیلات، سطح اقتصادی-اجتماعی و مذهبی شبیه خودمان باشد. در ضمن خیلی هم کوتاه تر یا بلند تر از ما نباشد! همین معیار های اولیه تعداد زیادی از افراد را از دایره انتخاب ما خارج می کند. هرچند بیشتر ما انتظاری بیش از این داریم: می خواهیم در عین حال زیبا، گرم و اجتماعی و باهوش هم باشد، شبیه ما هم فکر کند و گاهی هم بیشتر از این ها. این آرزوها و خیال پردازی ها هرچه که باشد سرانجام قسمت ما آن هایی می شوند که بیشتر شبیه ما هستند. در عمل جذب آن هایی می شویم که در بیشتر ویژگی ها از ما نه کمترند نه بیشتر. ما در واقع در جست و جوی شباهت ها هستیم. این شباهت جویی حتی در اختلال های روانی و جسمی هم نمود دارد. مثلا افسرده ها گرایش بیشتری به افسرده ها دارند. یکی از بیمارانم که افسردگی داشت عاشق دختری شده بود و می گفت علت این که عاشق او شدم این است که بیشتر از هرکسی مرا می فهمد. تمام حالت های من برایش آشنا و قابل درک است. در جلسه ای که با معشوقش آمده بود متوجه شدم که هر دو از افسردگی رنج می برند. این اتفاق در مورد بیماری های جسمی هم پیش می آید. بیشترین مطالعه روی عشق ناشنوایان انجام شده که بیشتر عاشق ناشنوایان می شوند. این شباهت جویی همیشه یک فرایند اصیل ذهنی نیست. دو عامل مخدوش کننده مهم روی آن تاثیر دارند. اول محدودیت اجتماعی است. ما چه بخواهیم چه نخواهیم در جامعه محدود به معاشرت افرادی هستیم که از نظر سطح اقتصادی-اجتماعی، تحصیلات، محل زندگی و شغل شبیه ما هستند. دوم ترس از برقراری ارتباط با افرادی است که با ما متفاوت هستند. خیلی وقت ها علت گرایشمان به افراد شبیه خود نه برآمده از یک میل اصیل درونی بلکه ترسمان از ناشناخته هاست. آن هایی که امنیت روانی خوبی دارند و این اعتماد به نفس را دارند که در هر حال دوست داشتنی هستند بیشتر توانایی شروع رابطه با فردی متفاوت را دارند. اگر احترام متقابل باشد این تفاوت ها جذابیت بیشتری به معشوق می دهد. باید یاد بگیریم علاقه های طرف مقابل برایمان مهم بشوند. درموردشان بیشتر بدانیم و به او نشان دهیم که علاقه ها و دغدغه های ذهنی تو برای من  هم مهم است. این جاست که رابطه ما را رشد می دهد و ذهنمان وسیع تر می شود. رابطۀ عاشقانه باید به اندازه هم نوازی دو ساز هارمونیک و هماهنگ باشد. نه این که هردو دقیقا یک قطعه را بنوازند بلکه پا به پای هم پیش بروند ویک سوال و جواب موسیقیایی هارمونیک و کامل کننده را خلق کنند.

چه بلایی به سر رابطه جنسی می آید؟

یکی از واقعیت های زندگی مشترک کاهش رابطه جنسی با گذر زمان است. تعداد رابطه های جنسی در ماه با سال هایی که از ازدواج می گذرد نسبت معکوس دارد.این واقعیت تقریبا در همه ازدواج ها و همه فرهنگ ها کمابیش وجود دارد. اما آن چه من در جامعه خودمان می بینم با استانداردهای طبیعی متفاوت به نظر می رسد. شیوع روزافزون استفاده از داروهای تقویت جنسی بین جوانان، شیوع روزافزون زودانزالی در مردان و نداشتن تمایل جنسی در زنان آن هم در رابطه های جنسی ماهی یک بار از واقعیت های تلخی است که برای چاره اندیشی در ابتدا باید با آن رویاروی شویم و آن را بپذیریم. واقعا چه بلایی دارد به سر رابطه جنسی می آید؟ چه عواملی در کاهش آن نقش دارند؟ واقعیت این است که علت های پزشکی مانند دیابت، فشار خون، تصلب شرایین، بیماری های غددی، نارسایی کلیه  و غیره با وجود تاثیر شناخته شده شان در کاهش عملکرد جنسی از نظر آماری نقش چندان زیادی به ویژه در جوان ها ندارند. این بیماری ها بیشترشان (البته نه همیشه) مربوط به سنین میان سالی هستند. مشکل امروزه ما جوان هایی هستند که این بیماری ها را ندارند ولی میل و عملکرد جنسیشان کم شده است. تعدادشان هم چندان کم نیست. رابطه جنسی نزدیک ترین نوع رابطه انسانی است. در امتداد مناسبات ارتباطی دیگر بین زن و شوهر هاست نه رابطه ای جداگانه آن هم صرفا برای دفع شهوت و رفع نیاز. یکی از مراجعانم می گفت با این که شوهر حمایتگر و مهربانی دارم اما احساس می کنم من را به عنوان یک انسان جدی نمی گیرد. در هیچ موردی با من مشورت نمی کند و تصمیم گیرنده اول و آخر خودش است. احساس عروسک بودن می کنم. احساس می کنم شوهرم همان طور که دوست دارد وقتی از سر کار بر می گردد غذای خوبی بخورد و خوب استراحت کند که برای یک روز کاری دیگر آماده شود، برای بالا بردن کیفیت زندگیش انتظار رابطه جنسی خوبی هم دارد. احساس می کنم من نقش یک همراه را در زندگیش ندارم و تنها وسیله ای برای خوشبختیش و ارضای امیالش هستم. احساسی که کاهش شدید میل جنسی را در او سبب شده بود. این وضعیت داستان مشترک بسیاری از زوج هاست. زوج هایی که حساب رابطه جنسی را از سایر مناسبات ارتباطی زناشویی جدا می دانند. اگر میل جنسی برآن ها غلبه نکند عشق ورزی و نوازشی هم در کار نیست. این ها تنها در جهت ارضای جنسی به کار می آیند. به این صورت رابطه جنسی برای مرد "ارضای تن" می شود و برای زن "انجام وظیفه". قصد آن دارم که ازاین فرصت استفاده کنم و پس از یادداشت هایی که به عشق می پرداختند به واکاوی مشکلات جنسی بپردازم. امیدوارم برایتان مفید باشد.

چقدر در عشق نزدیک شویم؟

داستان مشترک بسیاری از رابطه های عاشقانه این است که فردی را می بینیم، ظاهر و رفتارش به دلمان می نشیند و سپس احساس می کنیم که دوست داریم بار دیگرهم او را ببینیم. در واقع حدس می زنیم که شاید بتوانیم یک رابطه عاشقانه را با او تجربه کنیم اما هنوز اطمینان نداریم. تنها یک احساس مبهم و خام شکل گرفته است. این مرحله یکی از مهمترین زمان های عشق است. زمانی است که هنوز عشقی شکل نگرفته اما خیالپردازی در مورد عشق وجود دارد. بسیار پیش می آید که انسان ها خود را با واقعیت رابطه رویاروی نمی کنند و در این مرحله شاعرانه و خیالپردازانه می مانند. در تب و تاب معشوقی می سوزند که او بی خبر از احساس آن هاست. تصویری شورانگیز و پر از مهربانی از یک لبخند یا یک نگاه معشوق در ذهن نقش می بندد و دستمایه خیالپردازی های دور و دراز عاشقانه می شود. خیالپردازی هایی که حتی کوچکترین ارتباطی با واقعیت ندارند. یکی از آسیب های عشق، گسستگی از واقعیت رابطه و سیر در دنیای خیال است. پدر و مادر هایی که اجازه رابطه مشروع و تحت نظارت را با جنس مخالف به فرزندانشان نمی دهند مشکل عشق را پیچیده تر می کنند. باید بدانیم که عشق اگر در عالم خیال باشد خطرناک می شود. رابطه موهبتی است که انسان ها را وارد دنیای واقعیت ها می کند. بیشتر جانفشانی ها ( شما بخوانید خودآسیبی ها) برای عشق از سوی کسانی صورت می گیرد که عشق را در عالم خیال تجربه کرده اند نه در یک رابطه واقعی. رابطه به ما این مجال را می دهد که از خیالپردازی های موهوم عاشقانه نجات پیدا کنیم. حال این سوال پیش می آید که چقدر در رابطه خودمان را به دیگری نزدیک کنیم؟ خیلی وقت ها ممکن است پس از یک ملاقات احساس کنیم که آن چیزی که نامش "عشق" است در ما شکل گرفته و بخواهیم آن را ابراز کنیم. فرستادن پیامک عاشقانه پس از اولین ملاقات یکی از این رفتار هاست. رفتاری که مصداق از سر دیگر بام فرو افتادن است. عشق دلدادگی در یک فیلم هندی نیست. عشق نزدیک شدن عمیق دو انسان به یکدیگر است. این نزدیک شدن نیاز به شناخت و مطالعه فرد دیگر دارد. آن هایی که زود هنگام و پیش از شناخت کافی ابراز عشق می کنند کسانی هستند که عشق را جدی نمی گیرند. آن ها افراد خود محوری هستند که به خودشان و نیاز شخصیشان به عشق ورزیدن توجه می کنند نه به شکل گیری یک رابطه عمیق و منحصر به فرد عاشقانه و انسانی. آسیب جدی تری که ممکن است در عشق پیش بیاید نزدیک شدن زودهنگام و ناسنجیده جسمانی است. متاسفانه در جامعه ما هر دو سر طیف دیده می شود. هم آن هایی که آن قدرازبرقراری رابطه واقعی خودداری می کنند که عشقشان خیالی و مجازی می شود و هم آن ها که ناسنجیده و زودهنگام وارد رابطه جسمانی می شوند. عشق ارتباط دو انسان در سطح دو جسم نیست. عشق ارتباطی عمیق و ماندگار است که در سطوح عمیق تر روان انسان ها شکل می گیرد. درست است که یک عشق نرمال با تمایل های جسمانی همراه است اما لازم است این ارتباط بسیار با احتیاط و سنجیده تا زمان حصول اطمینان از پیدایش یک عشق راستین به تعویق افتد. یکی از آسیب های عشق بی اهمیت دانستن آن و برخورد با آن به عنوان یک پدیده سطحی از سر ولنگاری و سهل انگاری است.

چرا در رابطه های عاشقانه مشکل داریم؟

عشق یک تعریف واحد در ذهن انسان ها ندارد. هرکس از آن تصوری جداگانه دارد. ممکن است فردی آن را کاملا جنسی ببیند، یا رومانتیک و شورانگیز، یا کاملا غیرجسمانی و معنوی. هیچ تضمینی هم نیست که دو شخص که برهم عاشقند و در صادقانه ترین حالت جمله "عاشقت هستم" را به هم ابراز می کنند، برداشت و تعریفی یکسان از این مفهوم داشته باشند. سوء تفاهمی که بیشتر به "دروغ گویی" تعبیر می شود؛ درحالیکه دروغ نگفته اند. صرفا تعریف های متفاوتی از این واژه داشته اند. عشق مانند گرما یا سرما یا گرسنگی نیست که همه آن را یکسان تجربه کنند. بیشتر مشکلات عشقی به دلیل عدم آگاهی از تفاوت برداشت هاست. عشق ورزیدن و چگونگی برخورد با تعارضات ناشی از آن مهارتی است که نیاز به آموزش تخصصی دارد. یکی از مشهورترین مدل ها برای شناخت عشق، مدل مثلثی اشترنبرگ است. در این مدل عشقِ کامل، مثلثی است که سه ضلع آن شورانگیزی، صمیمیت و تعهد باشد. اشترنبرگ معتقد است که این مثلث در ذهن انسان های مختلف همیشه سه ضلع ندارد. گاهی دو ضلع و گاهی هم فقط یک ضلع دارد و براساس آن تعریف های مختلف عشق ایجاد می شود. در نظر بگیرید که فردی عشق را تنها شورانگیزی ببیند و به تعهد و حمایت عاطفی مربوط به صمیمیت در عشق اعتقادی نداشته باشد. یا فرد دیگری عشق را تنها حمایت عاطفی و تعهد بداند ولی بخش شورانگیزی را نداشته باشد. این ها تمام تفاوت های انسانی است. فرد گناهی ندارد که عشق را چگونه می بیند. مشکل از بی توجهی به معانی متفاوت عشق و نداشتن مهارت در روشن سازی آن ها در شروع رابطه است. مساله مهم دیگری که در عشق نیاز به آموزش دارد این است که بخش شورانگیزعشق، گذرا و موقتی است. مطالعات متعددی نشان داده اند که شورانگیزی و برانگیختگی هیجانی پس از هشت تا ده ماه برطرف می شود. در اینجا یا عشق تمام می شود یا جای خود را به عشقی که اجزای صمیمیت و تعهد در آن بارزتر است می دهد. عشقی همراهی کننده، قوام یافته و توام با احترام. جملاتی شبیه به این که:"هیچ دورانی دوران نامزدی نمی شود" یا "همه تقصیرها مربوط به این سقف است! قبل از آن رابطه مان عاشقانه تر بود" نشان از این دارد که انسان ها به اشتباه انتظارِ تداومِ شورانگیزی را دارند. اشتباه تر از آن اینکه در جستجوی به دست آوردن دوباره شورانگیزی به خیانت و رابطه ای جدید روی می آورند و خود را در یک دور باطل و آسیب رسان می اندازند. آموزشِ سیر طبیعی عشق، اجزای آن، معانی متفاوت این واژه، و چگونگی برخورد با تعارضات آن، چیزی است که نیاز آن به شدت حس می شود.

 

چرا در رابطه های عاشقانه گیر می افتیم؟

عشق همیشه سرخوشی و شورانگیزی نیست. نیمه تاریکی هم دارد. رابطه گاهی مانند مرداب ما را در خودش فرو می کشاند. شاید همان زخم هایی باشد که صادق هدایت از آن ها گفته: "در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد". ماندگاری رابطه همیشه به معنی رضایت بخش بودنش نیست. این جاست که باید بگوییم عشق گاهی خطرناک می شود. در عشق زمان هایی پیش می آید که انسان توانایی همیشگی خود را در تصمیم گیری از دست می دهد. معلوم نیست چه اتفاقی می افتد که دیگر خبری از آن غرور و صلابت همیشگی نیست و انسان را به ورطه واماندگی می کشاند. خیلی وقت ها خودشان هم نمی دانند چرا رابطه را ادامه می دهند و بیشتر آن ها از نوعی احساس اجبار ناخودآگاه برای ادامه رابطه صحبت می کنند. یکی از شایع ترین آن ها وابستگی به ویژه در دختران است. یکی از مصائب عشق این است که دنیای انسان را کوچک می کند. عاشق به جز معشوق چیزی نمی بیند و گویی همه دنیا را در وجود معشوق خلاصه می کند. این ویژگی طبیعی عشق اگر با وابستگی همراه شود دل کندن از معشوق سخت و گاهی ناممکن( البته ناممکن که نه، شما بخوانید بسیار سخت) می شود. داستان به این جا ختم نمی شود. گاهی طرف مقابل از این وضعیت وابستگی سوء استفاده می کند. آزادی را از او می گیرد و اجازه تمام شدن رابطه را نمی دهد. شیوه هایش را هم بلد است. شناخته شده ترین شیوه باج گیری عاطفی است. اینکه دیگری را در گیر وجدان کند. زمان و فرصت های از دست رفته اش را به رویش بیاورد. به او بگوید در اثر دوری تو بیمار می شوم یا می میرم یا خودکشی می کنم و تو مقصر همه این ها خواهی بود. یا اینکه از او دلیل منطقی برای تمام کردن رابطه می خواهد در حالیکه هیچ کدام از آن دلیل ها برایش منطقی نیست. داستان به این جا هم ختم نمی شود. شیوه بعدی مزاحمت است. تماس های پی در پی و شبانه روزی و گاهی هم تهدید و آبرو ریزی در محل کار و زندگی و گاهی هم تهدید ها و باج گیری هایی جدی تر. طبیعی است که همه انسان ها از تهدید می ترسند. من مراجعان زیادی دارم که دلیلشان برای ادامه رابطه ترس است. تراژدی متاسفانه به این جا هم محدود نمی شود. تراژدی اصلی این است که این قربانیان عشق که بیشتر هم دختران نوجوان هستند از حمایت خانوادگی برخوردار نیستند. نه به این دلیل که خانواده های منسجمی ندارند؛ بلکه بیشتر به این علت که خانواده ها از داستان عشق فرزندشان بی خبرند. اگر هم چیزهایی حدس زده باشند جزییات را نمی دانند. این که فرزندشان از چه چیزهایی دقیقا در رنج است یا می ترسد؟ احساس های دوگانه و متضادش چیست؟ چگونه است که هم عمیقا کسی را دوست دارد و هم از او نفرت دارد یا می ترسد؟ اگر از من بپرسید مظلوم ترین و آسیب پذیر ترین گروه در جامعه ما چه افرادی هستند می گویم دختران نوجوان. آن هایی که عشق را تجربه می کنند ولی در برابر مصائب آن بی دفاعند. بی دفاع و تنها. عشق آن ها راز سر به مهری است که نزدیکانشان هم از آن بی خبرند. دختری که عقده دلش را نتواند برای پدرش بگشاید و از تجربه ها و حمایت های او بهره مند شود مانند این است که اصلا پدری ندارد. عشق پدرو مادر به فرزند به تامین معاش و تحصیل خلاصه نمی شود. فرزندان ما پدران و مادرانی حمایت گر می خواهند که آمادگی شنیدن و برخورد منطقی و خردمندانه در مورد هر چیزی را داشته باشند نه اینکه خود را به کر گوشی و تجاهل بزنند. این گسستی که در بین دو نسل در جامعه ما ایجاد شده نگران کننده است و پیامد های خوبی نخواهد داشت. 

چرا رابطه جنسی؟

یکی از پایه های رابطه زناشویی فعالیت جنسی است. فعالیتی مهم که نقش های مستقیم و غیر مستقیم زیادی دررابطه ایجاد می کند. به راستی چرا این رابطه این قدر مهم است؟  واقعیت این است که تنها یکی از انگیزه های رابطه جنسی انگیزه شهوانی است. انسان ها برای آن دلایل زیاد و گوناگونی دارند. ناشناخته بودن این انگیزه ها سرچشمه بدفهمی های زیادی در رابطه زناشویی می شود. یکی از این انگیزه ها کاهش اضطراب است. بسیاری از افراد مضطرب با فعالیت جنسی آرام تر می شوند. پزشکانی که با این موارد آشنا نیستند همیشه افزایش فعالیت جنسی بیمارانشان را نشانه افزایش میل جنسی می دانند در حالی که ممکن است گاهی تنها نشانه یک اختلال اضطرابی باشد. یکی دیگر از این انگیزه ها بد بینی است. افزایش فعالیت جنسی به علت بدبینی بیشتر در خانم ها شایع است. انگیزه آن ها این است که آن قدر با شوهرشان رابطه جنسی داشته باشند که او دیگر توان برقراری رابطه خارج از زناشویی را نداشته باشد. انگیزه دیگر افزایش اعتماد به نفس به دنبال برقراری رابطه جنسی است. این رابطه برای آن هایی که اعتماد به نفس کمی دارند می تواند کمک کننده باشد ولی مشکل این جاست که گاهی برای تقویت اعتماد به نفس به رابطه های خارج از زناشویی پناه می برند. رابطه هایی که ممکن است به صورت موقت اعتماد به نفسشان را تقویت کند اما در درازمدت از جنبه های زیادی به آن ها آسیب های جدی وارد می کند. انگیزه دیگر ابراز عشق است. خیلی از زوج ها به دلیل نداشتن آموزش جنسی کافی فکر می کنند هرچه بیشتر رابطه جنسی انجام بگیرد عشق و علاقه بیشتری بینشان است. سوء تفاهمی که خیلی وقت ها مشکل ها و بد فهمی های زیادی را در رابطه به بار می آورد. گاهی انگیزه آن ها بالا بردن تجربه و دانش جنسی است. اگر جوان ها آموزش های صحیح جنسی را توسط افراد آگاه نبینند گاهی برای به دست آوردن دانش و تجربه جنسی به ارتباط با روسپی ها روی می آورند. ارتباطی که نه تنها دانش و تجربه جنسی آن ها را بالا تر نمی برد بلکه عواقب آسیب رسان جسمی و روانی زیادی برایشان ایجاد می کند. یکی از علت های شناخته شده زود انزالی در مردان ارتباط با روسپی ها قبل از ازدواج است. هر رابطه ای که بدون عشق صورت بگیرد به دلیل تمرکز بر جنبه های فیزیکی و جسمانی و نبودن وقت کافی برای عشق ورزی عامل خطری برای زودانزالی از راه شرطی شدن است. پس می بینیم که رابطه جنسی فقط به منظور فرزندآوری و شهوت انجام نمی شود و انسان ها انگیزه های مختلفی از آن دارند. توجه نکردن و نشناختن این انگیزه ها ما را در فهم شکایت های جنسی گمراه می کند. پزشکانی که بدون واکاوی این مفاهیم و حتی بدون صحبت کردن کافی با بیمار و گرفتن یک شرح حال مناسب دارویی برای بیمار تجویز می کنند بزرگترین ضربه را به سلامت جنسی جامعه وارد می کنند. البته شاید پزشکان هم حق دارند. شاید نمی توانند یک تنه آن هم در یک ویزیت تمام بار مسوولیت افراد و سازمان هایی که وظیفه آموزش جنسی را دارند به دوش بکشند. یاد یکی از بیمارانم می افتم که به مدت دو سال خودش و همسرش مورد آزمایش های تخصصی ناباروری قرار گرفته بودند و هنگامی که به من مراجعه کردند متوجه شدم که ازدواج آن ها "به وصال نرسیده" بوده و حتی یک بار هم رابطه زناشویی موفق نداشته بودند. آن ها به جای آزمایش های تخصصی و فوق تخصصی گران قیمت فقط نیاز به چند دقیقه صحبت کردن با یک فرد متخصص و آگاه داشتند. نیازی ساده که از این زوج دریغ شده بود. هر چه آموزش جنسی جوان ها آگاهانه تر صورت بگیرد بدفهمی ها و شکایت های آن ها کمتر می شود و رابطه های زناشویی پخته تری در جامعه خواهیم داشت.

 

چرا از عشق می ترسیم؟

با وجود تمام سرخوشی ها و سودمندی ها که عشق دارد باز هم بسیاری از مردم از عشق می ترسند و از اینکه در یک رابطه عمیق و صمیمی قرار بگیرند واهمه دارند. بسیاری از انسان ها درپوش محکمی روی هیجان هایشان می گذارند. می خواهند همیشه نرمال به نظر برسند و از غیر قابل کنترل شدنِ هیجانشان واهمه دارند. احساس می کنند در یک رابطه عاشقانه دیگر کنترلی روی هیجانشان نخواهند داشت. ممکن است بی دلیل گریه کنند یا بیش از حد سرخوش شوند. چیزی که آن را به ضعف های درونی نسبت می دهند و نمی خواهند آشکارش کنند. دلیل دیگر ترس از خودافشا گری است. ما در رابطه های اجتماعی به راحتی نقش بازی می کنیم در حالیکه در رابطه های عاشقانه به معنای واقعی

 خود افشاگری می کنیم. در اینجا اطلاعاتِ عمیق و خصوصی مانند گذشته مان، ارزش ها، قوت ها، ضعف ها، ترس ها و بد قلقی هایمان بر دیگری پوشیده نمی ماند. دیگر از آن تصویر ساختگی که از خود ارائه داده ایم خبری نیست. خودمان هستیم و خودمان با تمام ضعف ها، ترس ها و نگرانی های بی مورد یا با موردمان. از طرفی نگران کشفِ ضعف های درونیمان هستیم و از طرف دیگر نگران برملا شدن آن ها در صورت جدایی. شاید برای اولین بار است که خطر می کنیم و خود را آنچنان که هستیم به دیگری نشان می دهیم. خطرکردنی که برای افراد کمال گرا می تواند هزینه سنگینی داشته باشد. مورد دیگر ترس از طردشدن است. هیچ تضمینی نیست که احساس عاشقانه ای که به دیگری داریم از طرف او به ما برگردانده شود یا برای همیشه ادامه دار باشد. مورد دیگر ترسِ از دست دادن قدرت است. مردی که همیشه احساس های خود را پنهان می کرده و خود را فردی منطقی و با صلابت نشان می داده در رابطۀ عاشقانه به دلیل افشا شدن درونیاتِ او از قدرتش کاسته می شود. همچنین زنی که همیشه خود را گرم و پر شور و بشاش نشان می داده در رویارویی با واقعیت زندگی، واقعیتی که نشان از آن دارد که خیلی وقت ها خسته و بی رمق است و حوصله صحبت کردن با کسی را ندارد از قدرتش کم می شود. عشق جای قدرت نمایی نیست. عشق جای مواجه شدن با واقعیت درونی خود و دیگری است. واهمۀ دیگر درمورد از دست دادن حریم خصوصی است.  می ترسیم که مجبورشویم خودمان را تغییر دهیم، مانند دیگری شویم، از تمایلات شخصیمان بگذریم و دیگر وقت خالی نداشته باشیم و همه وقت و انرژیمان را وقف عشقمان کنیم و از کار و زندگی بی کار شویم. این ترس ها از طرفی ریشه در خطاهای شناختی ما و از طرف دیگر ریشه در عدم شناخت از یک رابطه صحیح دارد. شناخت مناسبات صحیح ارتباطی، به رسمیت شناختن ترس ها و نگرانی ها و پرداختن به آن ها از راه آموزش و درمان می تواند رابطه های سالم تری برای جامعه ما به ارمغان آورد.

 

 

 

 

 

 

جایگاه عشق در مغز

امروزه درباره عشق خیلی بیشتر از گذشته می دانیم. هم جایگاه ساختاریش در مغز را می شناسیم، هم انتقال دهنده های شیمیایی را که در کارکرد آن نقش دارند. عشق یک هیجان پایه است، یکی از پنج هیجان اصلی همه انسان ها. در مدل سلسله مراتب هیجانی که توسط هلن فیشر ارائه شده است ترس، غم، خشم، لذت و عشق پنج هیجان اصلی هستند که جایگاه ساختاریشان در سیستم لیمبیک مغز است. افرادی که به هر دلیل سیستم لیمبیک مغزشان آسیب دیده باشد هوش هیجانی ضعیفی دارند، از این که هیجان هایشان را بروز دهند و هیجان های دیگران را دریابند ناتوان هستند و نمی توانند عاشق شوند. تجربه عشق نیاز به سلامتی سیستم لیمبیک در مغز دارد. سیستم عصبی مغز از سلول های عصبی تشکیل شده که در یک نظام پیچیده ای با هم در ارتباطند و داده ها را به صورت سیگنال های الکتریکی جابه جا می کنند. ولی تفاوتش با یک سیستم الکتریکی این است که برای برقراری جریان الکتریکی در یک دستگاه لازم است آخر یک سیم به سر سیم بعدی متصل باشد در حالیکه در شبکه عصبی مغز این گونه نیست. در واقع آخر یک سلول عصبی به سر سلول بعدی متصل نیست؛ بلکه بین آن فضایی وجود دارد که به آن فضای سیناپسی گفته می شود. انتقال دهنده های شیمیایی خاصی وظیفه انتقال جریان در این فضا را بر عهده دارند. پس برای تجربه عشق علاوه بر سلامت ساختاری مغز در سیستم لیمبیک، غلظت متناسب انتقال دهنده های شیمیایی که پیام های عاشقانه را به صورت جریان الکتریکی در فضای سیناپسی منتقل می کنند نیزلازم است. با پیشرفت های چشمگیری که در علم رادیولوژیِ کارکردی صورت گرفته امروزه به ساز و کارِ انتقال دهنده های شیمیاییِ اختصاصی عشق پی برده ایم. دوپامین و اکسی توسین از انتقال دهنده های اصلی هستند. تظاهرات جسمانی عشق مانند برافروختگی چهره، لرزش و تعریق دست ها، طپش قلب و تنفس سریع نشان از تاثیر انتقال دهنده های شیمیایی در تجربه و بروز عشق دارد.  مطالعات زیادی نشان داده اند که ماده ای به نام فنیل اتیل آمین (PEA) در ایجاد هیجان عشق شوراگیز نقش دارد.این ماده شیمیایی از نظر ساختمانی شبیه مواد محرکِ آمفتامینی مانند شیشه است. ثابت شده است که معتادان به عشق، افرادی که مرتب یا عاشقند یا در سوگ از دست دادن عشقی ناتمام به سر می برند شباهت های زیادی با معتادان به مواد مخدر دارند؛ آن هاییکه یا در حالت نشئگی ناشی از مصرف مواد هستند یا خماری ناشی از عدم مصرف. وسوسه برای عاشق شدن در این افراد شبیه وسوسه برای سوء مصرف مواد در افراد معتاد است. همچنین رفتارهای ناسازگارانه شان در جفت یابی شبیه رفتار های ناسازگارانه افراد معتاد برای دست یابی به مواد است.نظریه های زیادی عشق را یک اعتیاد رفتاری به فرد دیگر می داند. البته عشق از آن اعتیادهاست نه از این اعتیاد ها! از آن اعتیاد هایی که اگر زوج ها مبتلایش شوند زندگیشان معنا دار تر می شود. ولی به هر حال باید در نظر داشت که عشق شمشیری دو لبه است. سرخوشی و رضایتمندی زناشویی از پیامد های مثبت آن است و در عین حال افت تحصیلی، اختلال خواب، اضطراب، افسردگی و انزوای اجتماعی به ویژه در نوجوانان از عواقب منفی و مخرب آن به حساب می آید.

 

 

 

 

 

 

تابوهای عشق

تابو ها ویروس های رابطه اند. چیزهایی که هر دو طرف بر پایه قرار داد نا نوشته ای می دانند قرار نیست در موردشان صحبت شود. حریم هایی که نباید شکسته شوند. مسائلی که نباید باز شوند. نقاط کوری در رابطه که هیچ کس  جسارت روشن کردن آن ها را ندارد. هر چیزی در زندگی زناشویی که نتوان در موردش صحبت کرد می تواند تبدیل به یک تابو شود. صحبت کردن یا رفت و آمد با فردی از آشنایان که پیش از ازدواج شما به همسرتان ابراز عشق کرده است یا اشتباهی از طرف همسرتان  که سبب ضرر مالی زیادی شده، آسیبی جسمی یا روانی که ناخواسته توسط همسرتان به فرزندتان وارد آمده، یا کلاه برداری یکی از بستگان همسرتان و.... نمونه هایی از مسائلی هستند که ممکن است در یک خانواده تابو شده باشند. اروین یالوم معتقد است اگر موضوع بزرگی بین دو نفر وجود داشته باشد و درباره اش حرف نزنند، در باره هیچ موضوع مهم دیگری هم نمی توانند صحبت کنند. بعضی ها فکر می کنند جایی را که نمی خارد نباید خاراند. با مسکوت گذاشتن خیلی از چیزها تلاش می کنند گندش را در نیاورند و با انکار یا دور شدن از موضوع یا عوض کردن موضوع صحبت از کنار آن به آرامی رد شوند که گربه شاخشان نزند. غافل از این که این شیوه ارتباطی بد ترین ضربه را به رابطه می زند. شکاف بین دو نفر را روز به روز عمیق تر می کند و آن ها را نسبت به هم بیگانه ترو نا محرم تر. کار به جایی می رسد که توانایی درد دل کردن و عقده دل گشودن را از آن ها می گیرد. مگر می شود برای کسی که نسبت به خصوصی ترین دردهای درونی ما نامحرم است عقده دل گشود و هرچه در دل داشت به زبان آورد؟ یکی از شایع ترین مشکلاتی که من در جلسه های زوج درمانی مراجعانم می بینم نقش پر رنگ همین تابو هاست. جمله " اصلن ولش کن؛ نمی خوام چیزی بگم" یا "ولش کن نمی خوام بیشتر بشنوم" یا " دراین مورد نمی خوام صحبت کنم چون می دونم دعوا می شه" جمله هایی تکراری و آسیب رسان در رابطه های زناشویی هستند. گفت و گو یکی از نشانه های پختگی است. رابطه عاشقانه خوب حق کسانی است که با یکدیگر گفت و گو دارند. جسارت مطرح کردن هر موضوعی را دارند و می توانند به نرمی و آرامی و البته گاهی هم با اندکی تند شدن ( که خودش نمک زندگی است!) به دنیای درونی همدیگر نزدیک تر شوند. یکی از شاخص های مهم یک رابطه خوب عاشقانه کم تر بودن تابو های آن است. حتما زوج هایی را دیده اید که می توانند در مورد چیزهایی با هم صحبت کنند که گاهی تعجب آور است که چطور توانایی رویارویی با این مشکلات را در خودشان می بینند و به راحتی در موردش صحبت می کنند. این ها معمولا رابطه خوب و سالمی با هم دارند. بر خلاف باور عمومی بی تنش بودن رابطه معیاردرستی برای عاشقانه بودنش نیست. همیشه در گفت و گو اختلاف نظر پیش می آید و گاهی تنش هایی را سبب می شود. این تنش ها رابطه را قوی تر می کند. مهم این است که ظرفیت برخورد با تنش های ارتباطی را داشته باشیم. در زمان ایجاد تنش به طرف مقابل توهین یا پرخاشگری نکنیم. تنش ها، اختلاف نظرها و بدفهمی ها را به عنوان واقعیت های گریز ناپذیر رابطه بپذیریم و به جای انکار آن ها با پخته ترین شیوه با آن ها رویاروی شویم. 

پیامک عاشقانه و سبک های دلبستگی

"عشقم، عزیزم" یا "عجقم، عجیجم"! مساله این است! نسلی جدید، شیوه ای جدید و حتی زبانی تازه و بی هویت برای ارتباط های عاشقانه. نسلی که به جای روند طبیعی "اجتماعی شدن مبتنی بر شخص" شیوه اجتماعی شدنش "مبتنی بر شیء" است. دیگر از آن تعامل های اجتماعی، بازی های گرگم به هوا، بگو مگو ها و پچ پچ های رازآمیز کودکان در کوچه ها خبری نیست. بازی هایی که لحظه به لحظه آن تبدیل به خاطراتی می شد که برای همیشه در ذهن نقش می بست. عشق هایی که گاهی در ذهن معصوم کودکان شکل می گرفت. اما امروزه ارتباط ها الکترونیکی شده اند. پیامک هایی که به دلیل نوشتاری بودن، کوتاه بودن و خالی بودن از هیجان های نمود یافته در چهره و صدا بد فهمی های زیادی را در رابطه های عاشقانه ایجاد می کنند. لابد وقتی زوج ها میخواهند در آینده خاطراتشان را مرور کنند باید بگویند عزیزم یادت است آن شب من به تو این پیامک عاشقانه را دادم و تو هم در جواب من آن پیامک را فرستادی؟! یادش به خیر که چه روزهایی بود و چه پیامک هایی! یکی از چیزهایی که توجه من را در جلسه های زوج درمانی جلب کرده این است که بسیاری از شکایت های مراجعانم مربوط به پیامک هاست: شوهرم این پیامک را برای من فرستاد، من هم خیلی ناراحت شدم و جوابش را با این پیامک دادم، او هم که ناراحت شده بود پیامک خواهرش را برایم فوروارد کرد، من که دیگر خیلی عصبانی شده بودم این پیامک را برای خانواده شوهرم "سند تو آل" کردم و ......! جالب است که بیشترین مشکل های ارتباطی زوج ها یا زمانی است که تلفنی صحبت می کنند یا پیامک بازی می کنند. البته زوج های میانسال که پا به سن گذاشته اند شکایت های دیگری دارند. بسیاری از آن ها مشکلشان این است که چرا همسرم برای من پیامک نمی فرستد. پس حتما دیگر عشقی بین ما نیست و دیگر از ما گذشته که برای هم دیگر پیامک عاشقانه بفرستیم. یکی از مراجعانم می گفت پیامک هایی که همسرم برای من می فرستد همه در مورد خرید سیب زمینی و پیاز است! باید گفت شما جوان های نسل گذشته اید که صفای باطن بیشتری داشته اید و رابطه هایتان انسانی تر بوده است. واقعیت این است که هرچه ارتباط های انسانی مجازی تر بشود مهارت های ارتباطی کمتر می شود. جوان های امروزی خیلی از صحبت های مهم و حتی تصمیم گیری هایشان را از طریق پیامک منتقل می کنند و این یک هشدار جدی برای ازبین رفتن جسارتمندی در رویارویی با مشکلات ارتباطی است. حال ببینیم چه جوهره ای در این پیامک ها وجود دارد که تا این حد شیوع پیدا کرده است. داستان تا حد زیادی به سبک های دلبستگی بر می گردد. ما انسان ها زندگیمان را تکرار می کنیم. الگوی دلبستگی که در رابطه با مادر شکل گرفته است در رابطه های عاشقانه ما در بزرگسالی تکرار می شود. این الگوی دلبستگی تا حد زیادی به شیوه های فرزند پروری مربوط می شود. مادرانی که شیوه درستی در فرزندپروری نداشته اند، فرزندانشان از داشتن یک رابطه خوب عاشقانه در جوانی ناتوان می شوند. بهترین سبک دلبستگی نوع "ایمن" است. آن هایی که دلبستگی ایمن دارند هم دوری معشوق را خوب تحمل می کنند و هم در نزدیکی با او احساس خوبی دارند. هم در دوری به او اعتماد دارند و هم از نزدیک بودن به معشوق لذت می برند. یکی از اختلال های دلبستگی نوع "اجتنابی" است. این ها افرادی هستند که از نزدیک و عمیق شدن رابطه می هراسند و همیشه دوست دارند فاصله را در رابطه حفظ کنند و در رابطه عاشقانه نزدیک و عمیق احساس اضطراب، نا امنی و بی اعتمادی می کنند. برای این افراد پیامک بهترین شیوه ارتباطی است. پیامک ها به دلیل تهی بودنشان از هیجان های مربوط به ارتباط چهره به چهره فاصله را در رابطه حفظ می کنند. درنوع دیگری از اختلال دلبستگی که به "دلبستگی ناایمن" شناخته می شود هم استفاده از پیامک زیاد دیده می شود هرچند دلیل آن متفاوت است. این افراد در دوری از معشوق احساس اضطراب و بی اعتمادی می کنند و با پیامک های پی در پی تلاش می کنند طرف مقابل را به اصطلاح "چک" کنند. پیامک هایی که گاهی به بیش از 200 عدد در روز می رسند! رفتاری ناسازگارانه که مانند موریانه به پایه های رابطه آسیب های تدریجی و در عین حال جدی وارد می کند و ناگهان رابطه را از بین می برد. استفاده بیش از حد از پیامک در حدی که جایگزین رابطه چهره به چهره بشود از طرفی ریشه در فرهنگ مربوط به عصر ارتباطات دارد و از طرف دیگر به اختلال در سبک های دلبستگی مربوط می شود. در هر صورت پیامک های عاشقانه (البته به میزان زیاد و غیر طبیعی آن) یکی از تهدید های جدی و جهانی برای رابطه های عاشقانه هستند.

 

عشق به خود، خودشیفتگی نیست

برای این که بتوانیم ظرفیت عشق ورزیدن به دیگران را داشته باشیم اول باید به خودمان عشق بورزیم. یکی از مهمترین مرحله های تکاملی ما این است که بتوانیم عاشق خودمان باشیم. عشق ورزیدن، چه به خود و چه به دیگری نیاز به وقت دارد. لازم است به اندازه کافی برای خود وقت بگذاریم. وقتی از مراجعانم می پرسم چقدر خودت را دوست داری؟ یا این که می توانی بگویی قبل از این که عاشق معشوقت باشی عاشق خودت هستی؟ پاسخ بیشتر آن ها چیزی شبیه به این مضمون است که من از آن انسان های خود خواهی نیستم که برای خودم کارت دعوت بفرستم! یکی دانستن "عشق به خود" با "خودخواهی" یکی از خطاهای شناختی شایع در همه جای دنیا به ویژه در فرهنگ های سنتی تر است. متاسفانه عشق به خود در جامعه ما معنای مثبتی ندارد. کسی به این راحتی جرات نمی کند بگوید که من عاشق خودم هستم. اگر به یک روانشناس یا روانپزشک تازه کار هم این جمله را بگویید به احتمال زیاد برای شما تشخیص "اختلال شخصیت خود شیفته" می گذارد. در حالی که ما اگر برای خودمان مهم نباشیم به هیچ روی نمی توانیم یک رابطه عاشقانه خوب را تجربه کنیم. داستان خود شیفتگی با "عشق به خود" متفاوت است. یکی دانستن خود شیفتگی با "عشق به خود" همان قدر اشتباه است که یکی دانستن وسواس با دقت طبیعی یا یکی دانستن شور عاشقانه با اختلال دوقطبی. وقت آن است که معیار های کهنه و نخ نمای نوکر مابانه فرهنگیمان را دور بریزیم. ما نه کوچک کسی هستیم، نه غلام کسی. قرار هم نیست کسی خودمان یا فرزندمان را به غلامی بپذیرد. ما انسان هایی آزاد، با اراده و با هویت هستیم. از چیز هایی خوشمان می آید و از چیزهایی بدمان می آید. بعضی صحبت ها و شوخی ها را تحمل می کنیم و بعضی از آن ها را تحمل نمی کنیم. با بعضی افراد دوست داریم و با بعضی دیگر دوست نداریم رفت و آمد کنیم. دیگران هم باید به صورت شفاف از خواسته ها، نیازها و احساس های ما آگاه باشند، خط قرمز های ما را بدانند و همان طور که ما به دیگران احترام می گذاریم از دیگران هم بخواهیم که به ما احترام بگذارند. چون برای خود ارزش قائلیم. چون به خود عشق می ورزیم. چون برای خودمان مهم هستیم. عشق ورزیدن به خود نیاز به تمرین دارد. یکی از مراجعانم پس از جدا شدن از یک رابطه عاشقانه به شدت کاهش وزن پیدا کرده بود. اول فکرم رفت به سمت سوگ بیمارگونه واختلال افسردگی و کاهش وزن ناشی از آن ولی دیدم با فقدان معشوقش به خوبی کنار آمده است وسایر معیار های افسردگی را به عنوان یک تشخیص روانپزشکی ندارد. وقتی از او دقیق تر شرح حال گرفتم متوجه شدم که او همیشه زمان هایی که تنها باشد نه عادت دارد برای خودش غذا درست کند و نه این که میلش می کشد تنهایی به رستوران برود. علت کاهش وزن او همین دلیل ساده بود. ما باید یاد بگیریم که خودمان به اندازه دیگران مهم هستیم. تفاوتی هم نمی کند که تنها هستیم یا در رابطه. در هر صورت  لازم است خودمان را جدی تر بگیریم. وقتی تنها هستیم خودمان را به یک رستوران خوب دعوت کنیم، برای خودمان غذای خوب درست کنیم، موسیقی گوش کنیم، فیلم ببینیم، چند غزل حافظ بخوانیم، به تنهایی پیاده روی کنیم و فارغ از این که دیگران در مورد ما چه فکری می کنند، آن طور که دوست داریم زندگی کنیم. کسی که به خودش عشق نورزد، برای طلب عشق ناچار است که آویزان دیگری بشود. اتفاق نامیمونی که می افتد این است که به جای این که با یکدیگر در رابطه عاشقانه اعتلا پیدا کنند همدیگر را بیشتر و بیشتر در مرداب بی هویتی فرو می کشند. 

آیا کودکان هم عاشق می شوند؟

 

کودکان از سن چهار سالگی می توانند عشق را تجربه کنند. البته عشقی کودکانه که از نشانه های ذهنیِ آن آرزوی ازدواج با فردی خاص در آینده و از نشانه های رفتاری آن گاهی به صورت مامان بازی یا نمایش های کودکانه به ویژه در دختران است. خیالپردازی های عاشقانه به صورت طبیعی از سنین قبل از مدرسه در کودکان ایجاد می شود.  پدر و مادر لازم است که از این واقعیت آگاه باشند و آن را غیرطبیعی تلقی نکنند. پدر و مادر بهتر است بسیار با ملاحظه و ملایمت بگذارند فرزندانشان این دوره را سپری کنند. هرگونه برخوردِ غیرطبیعی یا تنبیه آمیز با این واقعیتِ کودکانه می تواند منجر به ایجاد احساس گناه و عدم تواناییِ عشق ورزی در بزرگسالی شود. البته با نگاهی عمیق تر ریشه های عشق بالغانه به دوران شیرخوارگی برمی گردد. زمانی که دلبستگی یا به بیانی دیگر عشق به مادر شکل می گیرد. جالب است که معمولا همان الگوی دلبستگیِ شکل گرفته در رابطۀ کودک- مادر، در عشق های بالغانه  تکرار می شود. مثلا اگر کودک در رابطه با مادر احساس ناامنی داشته باشد، این احساس دربزرگسالی در رابطه با همسر تکرارپذیراست. به عنوان مثال مادرانِ شاغل که تحمل گریۀ کودکشان را هنگام خروج از خانه ندارند و سر فرزندشان را گرم می کنند و بی خبرخانه را ترک می کنند؛ به بدترین شکل احساس ناامنی را در کودک ایجاد می کنند. تصویرِ درونی شدۀ مادر برای این کودکان، انسانی مهربان است که هر دم از او بیمِ غیب شدن می رود. به شکلی معنی نمادینِ "خیانت" را در ذهن او ایجاد می کند و توانایی اعتماد در رابطه را از او می گیرد. اگر برای چند ساعتی فرزندتان را ترک می کنید باید در حضور او و با آگاهی او انجام شود. گریه کردن کودک بهتر از پیدایش احساسِ بی اعتمادی در اوست. روانشناسیِ دلبستگیِ کودک به مادر و الگوهای مختلف آن توسط جان بالبی (John Bowlby) توضیح داده شده است. هدفِ پیدایشِ دلبستگی ایجاد تعادل بین دو نیاز متضاد کودک است: نیاز به امنیت که از نزدیکِ مادر بودن به دست می آید و نیاز به خودمختاری و کشف محیط پیرامون به عنوان موجودی مستقل از مادر. ساز و کار یک دلبستگی طبیعی این است که کودک منبع امنیت را در خارج از خود ( مادر یا هر مراقب دیگر) بیابد و به تدریج این "احساس امنیت" را درونی کند. لازمه اش این است که کودک در سه سال اول زندگی به محض نیاز، حضور فیزیکی و عاطفی مادر را احساس کند. اینگونه است که کودکِ ناتوان دنیا را جای امن احساس می کند. برآوردنِ نیاز های فیزیولوژیک مانند شیر دادن به موقع یا عوض کردن لباس و نیازهای عاطفی مانند نوازش کردن و در آغوش گرفتن حق طبیعی کودک است و به هیچ عنوان به معنی لوس کردنش نیست. به تدریج این تامینِ امنیت توسط مادر تا سن سه سالگی به ایجاد احساسِ امنیتِ درونی در کودک منجر می شود. این "احساسِ امنیتِ درونی شده"، سرچشمه یک رابطه خوب عاشقانه در بزرگسالی می شود. علت هرگونه احساس عدم امنیت، بد دلی و حسادت بیمارگونه در عشق های بالغانه را باید در اختلال در شکل گیریِ دلبستگیِ طبیعی بین کودک و مادر قبل از سه سالگی جست و جو کرد.

 

 

 

 

آیا عشق ماندگار است؟

واقعیت این است که نمی توان تاثیر زمان را بر عشق انکار کرد. این تاثیر مهم و تعیین کننده است ولی لزوما به معنی کمرنگ شدن آن با گذر زمان نیست؛ گاهی فقط تغییر شکل می یابد. بهتر است به سیر طبیعی عشق و تغییرآن در گذر زمان آگاه باشیم و خودمان را برای پذیرش آن آماده کنیم. به نظر الین هتفیلد Elaine Hatfield)) یکی از برجسته ترین روانشناسان و عشق پژوهان، عشق دو نوع است: عشق شورانگیز و عشق همراهی کننده. ویژگی عشق شورانگیز وضعیت شیدا گونه آن و تمایل شدید برای یکی شدن با دیگری است. عشق همراهی کننده از نظر هیجانی ضعیف تر است. ترکیبی است از صمیمیت، وابستگی، تعهد، تفاهم، احترام و احساس امنیت. این عشق بیشتر در ازدواج شکل می گیرد و مربوط به کسی است که زندگیمان  عمیقا با او گره خورده است. هنگامی که از مردم عادی درهمه فرهنگ ها از عشق پرسیده شود؛ آن ها به خوبی این دو نوع عشق را از هم متمایز می کنند. در مورد عشقِ شورانگیز مردها و زن ها تقریبا به یک میزان این احساس را نسبت به طرف مقابلشان دارند. البته ابراز این عشق به شدت وابسته به فرهنگ است و هرچه جامعه سنتی تر باشد ابراز عشق هم کمتر صورت می گیرد ولی این به معنای تجربه نکردنش نیست. در حالیکه عشق همراهی کننده در خانم ها بیشتر است. به طور کلی در بیشتر زوج ها زن ها بیشتربه همسرشان عشق می ورزند و کمتر مورد عشق ورزی از طرف همسرشان واقع می شوند. اتفاقی که تا حد زیادی وابسته به سن است و در سنین بالا برعکس می شود. مردها در سنین بالا بیشتر در جستجوی همدم هستند و زنان بیشتر در جستجوی حمایت و امنیت. یعنی اگر ازدواج در سنین بالا صورت بگیرد مردها بیشتر از روی عشق و زن ها بیشتر برای یافتن حمایت و امنیت این کاررا می کنند. مردها در سنین بالا بیشتراز خانم ها دوست دارند همسرشان را معشوق خود بدانند و به او ابراز عشق کنند. اتفاقی که در سنین جوانی برعکس است و این ابراز عشق بیشتراز طرف زن ها صورت می گیرد. اینجا یاد شوخی یکی از استادانم می افتم که می گفت از نشانه های پیرشدن این است که دوست داری ناهار را با همسرت بخوری!  ماندگاری عشق به نوع آن هم بستگی دارد. عشق شورانگیز مانند گلی است که زود پژمرده می شود ولی عشق همراهی کننده مانند گیاهانِ همیشه سبز است. بسیاری از مطالعات نشان داده اند که عشق شور انگیز بیشتر از 8 تا 10 ماه طول نمی کشد و پس از آن یا به کلی تمام می شود یا به عشق همراهی کننده تبدیل می شود. عشق همراهی کننده می تواند تمام عمر طول بکشد. اگر زمان، تاثیر فرسایشی هم بر عشق داشته باشد این تاثیر بیشتر مربوط به عشق شورانگیز است نه عشق همراهی کننده. عشق همراهی کننده می تواند در طول زمان تقویت شود و روز به روز نیرومند تر گردد.

 

عشق در خطر است؟

یکی از مهمترین فرایندهای تکاملی، پدیده اجتماعی شدن است. هوش اجتماعی یکی از شاخص هایی است که اهمیت آن در خودشکوفایی و پیشرفت نه تنها کمتر از IQ نیست بلکه از آن هم مهمتر است. این فرایند به دو شکل می تواند ایجاد شود. اجتماعی شدن مبتنی بر شخص و اجتماعی شدن مبتنی بر شیء. در جوامع سنتی شیوه اجتماعی شدن بیشتر بر مبنای ارتباط های انسانی و بین فردی است. هر چه جوامع مدرن تر و فردگرا تر می شوند شیوه اجتماعی شدن بیشتر مبتنی بر شیء می شود. در نظر بگیرید مهمانی های قدیم در خانه های مادر بزرگ ها چه آموزشی به کودکان در روند اجتماعی شدنشان می داد. بازی هایی که همه بر مبنای ارتباط های انسانی شکل می گرفت. دعواهایی که کودکان از راه آزمون و خطا خودشان می آموختند که چگونه باید حل و فصل شود و خاطره هایی که گفته و شنیده می شد و همه پر از تجربه ها و اطلاعات ارزشمندی بود که ضمن حکایت و به شکل غیر مستقیم آموخته می شد. اما در جوامع مدرن به ویژه آمریکای شمالی و اروپای غربی داستان دیگری در جریان است. در آن طرف آب فرهنگ فردگرایانه حاکم است. در آن فرهنگ خانواده ها کوچکترند و از طرف دیگر فرهنگ غالب در به رسمیت شناختن تفاوت های فردی تاکید دارد؛ نه معیارهای مشترک اجتماعی که به همبستگی بیشتر درون گروهی می انجامد و مهمتر آن که ارتباط های انسانی بیشتر به واسطه اشیاء صورت می گیرد نه رابطه های چهره به چهره انسانی. البته نگاه من اینجا به طور کلی بدون سوگیری و قضاوت است. معتقدم هر کدام از این فرهنگ ها یعنی فردگرایانه غربی و جمع گرایانه شرقی خوبی ها و بدی های خودش را دارد ولی نکته ثابت شده ای که در مقایسه این دو فرهنگ وجود دارد به شکل اختصاصی موفق تر بودن روند اجتماعی شدن در فرهنگ جمع گرایانه است. شما به برندگان جایزه نوبل دقت کنید. درست است که بیشتر آن ها آمریکایی هستند ولی با دقت به زندگی نامه آن ها متوجه می شویم که بسیاری از آن ها دوران کودکی خود را درکشور دیگری بوده اند. بسیاری از آن ها بزرگ شده آرژانتین، روسیه، چین، ژاپن و کشورهای اروپای شرقی هستند که فرهنگ جمع گرایانه تری دارند. شاید یکی از دلایل موفقیت آن ها این بوده که در کشوری غیر از آمریکا (که بیشترین نمره فردگرایی را دارد) اجتماعی شده اند. دوست روانشناسی دارم که آلمانی است ومی گفت یک همکار آمریکایی داشتم که در اولین برخورد آشناییش با من گفت چه ساعت قشنگی داری! بدون این که بخواهم از این مثال یک قانون بسازم فقط از آن به عنوان مثالی برای کانون توجه به شیء به جای جنبه های انسانی استفاده می کنم که نشانه ای از روند اجتماعی شدن مبتنی بر شیء است. البته داستان به این سادگی ها هم نیست. امروزه با روند جهانی شدن مرز پررنگی بین شرق و غرب نیست. طوفان جهانی شدن تا روستا های دور افتاده مرزی ایران هم رسیده است. کودکان ایرانی را هم که می بینیم به جای بازی های الک دولک و یک قل دو قل و گرگم به هوا موبایل به دست شده اند و بیشتر وقت خود را مشغول بازی های کامپیوتری هستند. بازی هایی که بر اجتماعی شدن معطوف به شیء مبتنی است و کودک را از ارتباط های آموزنده انسانی محروم می کند. این یک تراژدی رو به رشد اجتماعی و  یک هشدار جهانی است که اگر با همین سرعت پیش برود در آینده ای نه چندان دور مردان و زنانی خواهیم داشت که از برقراری ارتباط های معمولی انسانی هم ناتوان می شوند چه برسد که بخواهند به عشق ورزیدن بیندیشند! 

آیا عشق خواهرانه واقعیت دارد؟

عشق می تواند بین هر دو انسانی که زیر یک سقف زندگی می کنند پیش بیاید. عشق بین دو خواهر یکی از انواع آن است. به ویژه خواهر هایی که تفاوت سنی کمی با هم دارند. این عشق معمولا افشا نمی شود. بیشتر به صمیمیت بین دو خواهر تعبیر می شود. در حالیکه می تواند چیزی بیش از یک صمیمیت ساده باشد. می تواند به معنای واقعی یک عشق شورانگیز باشد. با تمام ویژگی های یک عشق. همان نامه های عاشقانه و لرزش های دست و دل و حسادت ها و بدبینی ها و شکست های عشقی در این جا هم هست. هر چه مسائل و مشکلات مشترک بیشتری بین دو خواهر باشد عشقشان هم عمیق تر است. بعضی از آن ها از این حالت می هراسند. فکر می کنند اتفاقی غیر طبیعی بینشان افتاده است و از بازگو کردن آن واهمه دارند. درصورتیکه به هیچ روی غیر طبیعی نیست. انسان موجودی است که هر زمان ممکن است عاشق شود. عاشق هر فردی که با او زیر یک سقف زندگی می کند و با او رابطه نزدیک دارد. اما داستان عشق دو خواهر به این آسانی تمام نمی شود. گاهی با نیمه تاریک عشق رویاروی می شوند. این عشق می تواند با بددلی و حسادت عاشقانه همراه شود. این مشکلات بیشتر زمانی که یکی از آن ها بخواهد ازدواج کند خود را نشان می دهد. برای بی ارزش کردن نفر سوم متوسل به بهانه های واهی می شوند. ممکن است احساس نفرت و خشم نسبت به نامزد خواهرشان پیدا کنند. درست همان احساسی که در خیانت پدید می آید. در این جا وقتی یکی از آن ها ازدواج می کند این ازدواج به ویژه اگر از روی عشق باشد از سوی خواهر دیگر به خیانت تعبیر می شود. یکی از مراجعانم می گفت برای اولین بار احساس نفرت به معنای واقعی را تجربه کردم. نفرت به مردی که عاشق خواهرش بود. می گفت دیگر از آن صحبت های عمیق بین من و خواهرم خبری نیست. همه حرف ها سطحی شده است. این سطحی شدن صحبت ها آزارم می دهد. این که خواهری که همیشه مرهم زخم های کهنه ام بود دیگر برای شنیدن خصوصی ترین دردهایم گوش شنوا ندارد و با جمله هایی کلیشه ای تلاش در آرام کردن من می کند. این که دیگر برای من وقت نمی گذارد. این ها همه عذابم می دهد. این مراجعم تا کنون عشق به یک مرد را تجربه نکرده بود و خواهرش اولین عشق او در زندگیش بود. عشقی که آن را از دست رفته می دید و او را دچار احساس فقدان می کرد. فقدانی که با اضطرابی شدید همراه شده بود.می گفت هیچ وقت حسود نبوده ام اما حالا حسود و بدخواه شده ام و از این تغییر وضعیت روانی خود به شدت نگران بود. به او گفتم که این ویژگی از واقعیت های تلخ و گریزناپذیر عشق است. هیچ عشقی ضمانت ماندگاری و دو طرفه بودن برای همیشه را ندارد. باید درمرحله اول آن را بپذیری و سپس پروسه سوگ را بگذرانی و من تا آن جا که بتوانم در این مرحله کمکت می کنم. ممکن است بعضی افراد نتوانند به تنهایی سوگ برآمده از عشقی از دست رفته را پشت سر بگذرانند و نیاز به کمک های تخصصی دارند.وقتی به این مراجعم گفتم تو عشقی شورانگیز را با خواهرت تجربه کرده ای تا حد زیادی آرام شد و از احساس گیج بودنش کاسته شد. گیج بودنش از این بود که نمی دانست گرفتار چه وضعیتی شده است. فکر می کرد دچار تغییر شخصیت شده و به آدمی حسود و بد خواه تبدیل شده است. وقتی من عشق او به خواهرش را به رسمیت شناختم و به او گفتم این بحران دشواری که در آن هستی ویژگی تلخ اما طبیعی هر عشقی می تواند باشد گفت هیچ وقت جرات نکرده بودم روی این احساس عمیقی که به خواهرم داشته ام اسم عشق بگذارم. از واژه "عشق" هراس داشتم و فکر می کردم عشق به خواهر یک بیماری روانی است. عشق چیزی است که باید آن را خوب بشناسیم و راه درست کنار آمدن با نیمه های روشن و تاریک  آن را بدانیم. عشق بین دو خواهر عشقی واقعی است که کمتر به رسمیت شناخته می شود.

آیا بین هوو ها عشق وجود دارد؟

 

  تعجب نکنید. عنوان را درست دیده اید. عشق بین هووها! اابته به هیچ روی منظور ازدواج های صیغه ای و قایمکی نیست. مسلم است که آن ها چشم دیدن هم را ندارند. می خواهیم سری بزنیم به خانه بزرگ مردانی که در یک خانه و زیر یک سقف با چندین همسر زندگی می کنند. اشتباه نشود. من نه طرفدار این داستانم نه مخالف آن. با یک رویکرد روانپزشکانه علمی تلاش در دیدن این پدیده به دور از هرگونه سوگیری دارم. به گفته مهدی اخوان ثالث: "من نه خوش بینم نه بد بینم، من شد و هست و شود بینم". پس بیایید با هم سری به این زندگی ها بزنیم. البته نه به قصد بد آموزی یا به زعم بعضی ها خوش آموزی بلکه تنها از سر کنجکاوی. کنجکاوی من در این زمینه از جایی شروع شد که در زمان طرحم در یکی از روستا های ترکمن صحرا طبابت می کردم. روزی دو خانم یکی پیر و ناتوان و دیگری جوان و شاداب پیش من آمدند. خانم بزرگتر بیمار بود و خانم جوان مانند پروانه دور او می گردید. فکر کردم خواهر هستند اما در کمال تعجب متوجه شدم که با هم هوو هستند. خودشان گفتند ما از خواهر به هم نزدیک تریم. آن قدر این مشاهده با آن چه در ذهن داشتم در تضاد بود که فکر کردم یک استثنای جالبی در زمینه رابطه های بین فردی کشف کرده ام و تصمیم گرفتم از زندگی آن ها یک گزارش موردی تهیه کنم. اما خیلی زود به خام بودن ایده ام پی بردم. واقعیت این بود که رابطه خوب و حتی عاشقانه در بین هووها استثنا نیست، بیشتر یک قانون است. این صحبت اگر برای بچه های شهری عجیب باشد برای روستا نشینان عزیزی که یا خود در یک ازدواج چند همسری به سر می برند یا پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایشان را دیده اند سخنی آشناست. البته منظورم این نیست که همه هوو ها رابطه خوبی با هم دارند اما با جرات می گویم که در مورد بیشتر آن ها این اتفاق می افتد. منظورم از اتفاق شکل گیری یک عشق خواهرانه است. این عشق گاهی به "خود قربان گری" می رسد. ویژگی خاصی که بیشتر در عشق های شرقی دیده می شود. شما را ارجاع می دهم به کتاب زیبا و تاثیر گذار هزار خورشید درخشان نوشته خالد حسینی که یک نویسنده افغانی- آمریکایی است. در این داستان عشق خواهرانه را بین لیلا و مریم که با هم هوو هستند می بینید. داستان با تراژدی قربانی شدن مریم برای لیلا به پایان می رسد. چند همسری در بسیاری از روستاها و قبیله های دنیا وجود دارد. مرزبندی جغرافیایی مشخصی هم ندارد. اما از نظر آماری در حال حاضر بیشتر در کشورهای آفریقای زیر صحرا دیده می شود. جالب است که در کشور آفریقای جنوبی ازدواج های چند همسری آن چنان از نظر فرهنگی ناپسندیده نیست. آقای یاکوب زوما رییس جمهور فعلی آفریقای جنوبی تا کنون 6 بار ازدواج کرده (بعضی از ازدواج هایش هم زمان بوده اند) و 20 فرزند دارد. مطالعات روانشناسی گسترده ای در مورد ازدواج چند همسری روی جمعیت آفریقایی به ویژه قبیله زولو (بزرگ ترین قبیله سیاه پوست در آفریقای جنوبی) انجام شده است. بسیاری از آن ها به عشق خواهرانه در بین هووهای قبیله زولو پرداخته اند. تحلیلش هم این است که این ها با هم زیر یک سقف زندگی می کنند و خواه ناخواه روابط فامیلی در بینشان شکل می گیرد. من سال گذشته در یک پروژه تحقیقاتی که مربوط به رابطه عاشقانه در بین هووها بود به دانشگاه کیپ تاون آفریقای جنوبی رفتم. این پروژه نتایج جالبی داشت. اول این که بسیاری از زنان و حتی دختران جوان تحصیلکرده آفریقای جنوبی حتی اگر خودشان هم مایل به ازدواج با یک مرد زن دار نبودند به دختری که این کار را می کرد حق می دادند. بسیاری از آن ها ازدواج چند همسری را نشانه موقعیت اجتماعی- اقتصادی بالا می دانستند. یعنی مردی که بتواند از پس هزینه های چند همسر بر آید اعتبار اجتماعی بالاتری دارد. به اصطلاح خودمان کلاسش بالاتر است!در مورد موقعیت های خاص مانند نازا بودن یا بیمار شدن همسر اول تعداد زیادی از زنان و مردان آفریقایی تجدید فراش را قبول داشتند. بسیاری از آن ها با هوویشان عشق خواهرانه داشتند. از بعضی از آن ها که می پرسیدم آیا همانطور که هوویت را دوست داری، عاشق شوهرت هم هستی؟ می خندیدند و می گفتند مگر می شود آدم عاشق شوهرش باشد؟! او فقط شوهرم است. از دیدگاه تاریخی در دوران جاهلیت چند همسری شایع بوده و مردان با زنان متعددی ازدواج می کردند. پس از اسلام این ازدواج ها محدود شد و قوانین دینی به مردها اجازه عقد دائم با بیشتر از چهار همسر را نداد. قانونی که به منظور ایجاد برابری در بین هووها وضع شده بود. متاسفانه در جامعه ما در مورد چند همسری مانند خیلی از پدیده های روانی و اجتماعی دیگر دانش اندکی داریم. حتی مددکاران اجتماعی، روانشناسان، روانپزشکان و سایر افراد درگیر در حوزه سلامت روان از این مساله دانش اندکی دارند. چه مخالف باشیم و چه موافق چند همسری بخشی از فرهنگ این مرز و بوم است. برای داشتن جامعه ای با خانواده های سالم ترشناخت همه شکل های خانواده اعم از تک همسری، چند همسری و صیغه ای لازم است. بدون شناخت و با فرو کردن سر در برف راه به جایی نخواهیم برد.

اول هویت سپس عشق

اریکسون معتقد به رشد و تکامل روان است. رشد و تکاملی که درهر دوره از زندگی بنا بر وظایف تکاملی مربوط به آن دوره ویژگی ها ی متفاوتی دارد. اریکسون تکامل روانی را مرحله به مرحله توضیح داده است. این رشد از نظر او هشت مرحله دارد که اولینش شکل گیری احساس اعتماد به دیگران است. این که بتوانیم در عین حواس جمعی ها و در نظرگرفتن ملاحظات اجتماعی و قانونی به دیگران اعتماد کنیم اولین مرحله تکامل روانی است. پس از طی چند مرحله دیگر به هویت می رسیم سپس به توانایی عشق ورزیدن و پس از آن به توانایی کمک کردن به نسل آینده و فراهم کردن آینده ای بهتر برای آن ها. هر مرحله پیش نیاز مرحله دیگر است. پس اگر یک مرحله را خوب نگذرانیم نمی توانیم وارد مرحله بعدی شویم. یکی از قابل توجه ترین نکات در این الگوی تکامل روانی تقدم "هویت" بر "عشق" است. هویت پیش نیاز عشق ورزیدن است. یکی از آزمایش های روانشناختی برای ارزیابی هویت این است که تلاش کنیم پنج دقیقه در مورد خودمان صحبت کنیم. سوالی که سهل ممتنع است. بسیاری از افراد حتی چند جمله هم در مورد خودشان نمی توانند صحبت کنند. تا می آیند در مورد خودشان حرف بزنند خود را در ارتباط با نزدیکانشان تعریف می کنند. یا از همسرشان می گویند یا از فرزندانشان. مشکلی که بیش از همه من آن را در مادرهای ایرانی می بینم. وقتی از آن ها می خواهم کمی از خودشان بگویند از همان اول در مورد فرزندانشان صحبت می کنند. به شکل بیمارگونه ای هویت خود را با هویت فرزندانشان گره زده اند. متاسفانه این وابستگی متقابل است و در فرزندان هم نسبت به مادر وجود دارد. این وابستگی متقابل نشان از آن دارد که نه فرزندان نسل جدید توانایی عشق ورزیدن دارند و نه این که مادران نسل گذشته هیچ گاه عاشق پدران ما بوده اند. مگر می شود مادری همه هویتش را وابسته به هویت فرزندانش بداند، هیچ انگیزه ای برای اینکه برای خودش وقت بگذارد نداشته باشد، همه وقت و انرژی و سرمایه اش را فداکارانه وقف فرزندش کند و در عین حال بتواند ادعا کند که عاشق شوهرش است؟ یا این که جوانی بحران هویت داشته باشد، بین سنت و مدرنیته گیج باشد و دست و پا بزند، به هیچ چیز پایبند نباشد، هیچ هدفی نداشته باشد، وابستگی بیمارگونه به مادر داشته باشد و آن گاه بتواند ادعا کند که به راستی عاشق شده است؟ عشق درختی است که در زمان استقلال شکوفه می دهد. زمانی می توانیم بگوییم که آماده عاشق شدن هستیم که با استقلال و تنهایی خود و مشکلات آن رویاروی شده باشیم. تنهایی خوبی داشته باشیم و از آن لذت ببریم. آن وقت است که عشق ما را به درجه تکاملی بالاتری می رساند وبه زندگی معنای عمیق تری میدهد. در حالیکه در جوان های ما عشق به وسیله ای برای فرار از تنهایی و "آویزان دیگری شدن" تبدیل شده است. مانند دو غریقی که همدیگر را پایین تر می کشند. عشقی که قبل از شکل گرفتن هویت ایجاد شده باشد طبق نظریه اریکسون عشقی ناکام و بی معنی است. ما وقتی می توانیم عشقی راستین و همراه با تعهد را تجربه کنیم که قبل از آن هدفمند و با هویت باشیم. پرداختن به مساله بحران هویت باید یکی از اولویت های سلامت روان در جامعه کنونی ما باشد. 

"الوها" واژه ای به معنای عشق انسان دوستانه

در زبان محلی که مردم جزایر هاوایی به آن صحبت می کنند واژه ای به نام aloha  وجود دارد که به معنای عشق است اما مفهومی گسترده تر از عشق دو انسان دارد. این واژه مفهوم عشق کلی به همه انسان ها و جهان را تداعی می کند. عشقی که مخاطب آن به معنای واقعی همه عالم است. شور و شوقی است که به نوع بشر داریم. حتی به انسان هایی که پس از مرگ ما به دنیا می آیند و ما وظیفه خود می دانیم که طبیعت و هوا و محیط و جامعه را برای زندگی بهتر آن ها آماده کنیم. هرچند ما دیگر در این جهان نباشیم. عشق با این معنا یک هیجان عمیق انسانی در مفهومی بسیار گسترده است. من در دوره کوتاهی که در دانشگاه هاوایی بودم این احساس عشق به  معنای انسان دوستانه اش را در مردم آن جا از نزدیک مشاهده کردم. شاید به همین دلیل است که در این جزیره ای که به همه جای دنیا دور است یکی از معروف ترین روانشناسان عشق به نام هتفیلد زندگی می کند. دانشمندی که یکی از پیشتازان رویکرد علمی به عشق است و غیر از قابلیت های علمی، منش و رفتارش نمونه عینی یک عشق انسان دوستانه است. عشق انسان دوستانه خیلی مهم است. اهمیت آن در عشق دو انسان هم دیده می شود. عشق به انسانی دیگر هم زاییده این میل شدید به یکی شدن و همدلی با همه انسان هاست. اگر در جامعه فرهنگ انسان دوستی و عشق به هم نوع بیشتر شود عشق های خصوصی عمیق تری هم خواهیم داشت. این نوع عشق ریشه در فرهنگ دارد. فرهنگ و ادبیات ما خوشبختانه از این نظر بسیار غنی است. ما در ادبیاتمان عبارت هایی شبیه این شعر سعدی که می گوید "عاشقم بر همه عالم" یا "بنی آدم اعضای یکدیگرند" را زیاد داریم ولی متاسفانه زبان ما برای عشق دو انسان و عشق عمومی واژه های جداگانه ای ندارد. چقدر خوب است که مسوولان فرهنگستان واژه ای جدید با معنای عشق انسان دوستانه ابداع کنند وآن را به کودکان از همان دوران مدرسه آموزش بدهند و این هیجان را در آن ها تقویت کنند. ضرب المثل هایی شبیه این که "دیگی که برای من نمی جوشد سر سگ در آن بجوشد" در شان مردم با فرهنگ ما با این پیشینه غنی فرهنگی نیست. زیاد شدن جنایت هایی که در زمینه عشق صورت می گیرد مانند اسیدپاشی به معشوقی که دیگر مایل به ادامه رابطه نیست زاییده این رویکرد خودخواهانه و مالکیت مدار به عشق است. در حالیکه عشق مفهومی گسترده تر از اقناع فردی دارد. به نظر می رسد نیاز به تزریق این هیجان در جامعه از توزیع نمک ید داربیشتر باشد! مردم هاوایی معمولا نامه هایشان را با واژه الوها امضا می کنند. این واژه را هم به جای سلام هم به جای خداحافظی به کار می برند. به دلیل کاربرد زیاد این واژه اسم مستعار هاوایی "ایالت الوها" است. امیدوارم که هم واژه معادل و هم بستر سازی فرهنگی در این مورد در جامعه ما شکل بگیرد. الوها!