قصه گویی برای معشوق

اگر می خواهید کسی را به خود جذب کنید برایش قصه تعریف کنید. مهارت قصه گویی یکی از نشانه های جذابیت به ویژه در مردان است. مطالعات زیادی نشان داده اند که زنان جذب مردانی می شوند که مهارت قصه گویی خوبی دارند. این مساله از دیدگاه تکاملی قابل تحلیل است. مردانی که خوب قصه بگویند توانایی تاثیر گذاری بیشتری روی دیگران دارند و با احتمال زیاد موقعیت های شغلی بهتری خواهند داشت، مدیران بهتری می شوند و در نهایت منابع بیشتری را به دست می آورند. مهارت قصه گویی نقش بسیار پر رنگی در موفقیت های حرفه ای و برقراری روابط بین فردی دارد. البته منظور از قصه گویی نوع خاصی از ارتباط است که به "ارتباط روایی" شناخته می شود. منظور مهارت فرد در "قصه بافی" و دروغ پردازی نیست. منظور نقل داستان های افسانه ای و قدیمی هم نیست. منظور ربط دادن چند اتفاق  پشت سر هم  در یک ساختار روایی است که شنیدنش برای دیگران خوشایند باشد. این داستان ها نباید از پیش آماده باشند. داستانی واقعا جذاب است که متناسب با گفت و گو های پیش آمده به صورت بداهه گفته شود. این مهارت نیاز به تمرین دارد. در درجه اول به داستان های دیگران با دقت گوش بدهید و همان موقع در ذهنتان دنبال داستان مشابهی بگردید و فی المجلس آن را تعریف کنید. از این که داستانتان برای طرف مقابل جذاب نباشد نترسید. همه داستان ها جذاب هستند. اگر می خواهید صحبت هایتان تاثیرگذاری بیشتری داشته باشد و در ذهن مخاطبتان ماندگار شود به جای صحبت های کلی و تکراری برایش قصه ای بگویید. همه ما از شنیدن قصه لذت می بریم. مهارت قصه گویی را باید به کودکانمان یاد بدهیم. نوشتن انشا هایی که پر از جملات قصار و صحبت های کلی و غیر شخصی است کمکی به رشد روانی کودکان نمی کند. یادم است که در زندگی نامه چند نویسنده موفق می خواندم که آن ها همیشه نمره های پایینی از انشا می گرفتند. قصه گویی یعنی در نهایت سادگی و به دور از هر گونه زبان بازی داستانی را تعریف کنید. اگر بخواهید فرزندان موفق تری داشته باشید برایشان قصه بگویید و از آن ها هم بخواهید برای شما قصه بگویند. قصه ها اطلاعات روانشناختی زیادی را از جنبه های پنهان ذهن برملا می کنند. واقعیت های روانشناختی که قابل گفته شدن به صورت مستقیم نیستند، در قصه ها منعکس می شوند. قصه گویی را باید جدی تر گرفت. "ارتباط روایی" که در قصه گویی اتفاق می افتد یکی از اصیل ترین شیوه های ارتباطی بین انسان هاست. ارتباط روایی در نزدیک ترین رابطه بین دو انسان، یعنی رابطه عاشقانه اهمیت زیادی دارد و به نزدیک شدن آن ها کمک زیادی می کند. به جای صحبت های کلی و نامفهوم برای معشوقتان قصه تعریف کنید. فقط بگویید : "بگذار برایت قصه ای تعریف کنم" و به همین راحتی شروع کنید.... 

عاشق نجات دهنده و معشوق دست نیافتنی

توضیح: اسم های هیوا و رضا در این یادداشت کاملا ساختگی هستند.

زن و شوهری که زندگیشان به بحران رسیده بود برای زوج درمانی به مطب من مراجعه کردند. هر دوی آن ها جداگانه روان درمانی فردی می شدند و الان یکی از درمانگرانشان آن ها را برای زوج درمانی به من معرفی کرده بود. طبق روال همیشگیم از آن ها خواستم یک نفر شروع کند و سپس نفر دوم ادامه دهد. از آن ها اجازه گرفتم که با اسم کوچک صدایشان کنم. هیوا شروع به صحبت کرد. شش سال از زندگی مشترکشان گذشته بود. در صحبت هایش احساس عاشقانه که هیچ، حتی کوچکترین احساس مثبتی به رضا دیده نمی شد. چیزی در حدود 20 دقیقه صحبت کرد. همه صحبت هایش شکایت بود. از ظاهر رضا گرفته تا بی مهارتیش در روابط اجتماعی و این که اعتماد به نفس کافی ندارد، بلد نیست با یک زن چگونه رفتار کند و شکایت هایی از این دست. به او گفتم من نمی توانم بپذیرم 6 سال به یک زندگی ادامه دهی و حتی یک ویژگی مثبت هم در شوهرت ندیده باشی. سعی کن همه جنبه های شخصیت رضا را در نظر بیاوری. کمی فکر کرد و گفت فقط مهربانیش را دوست دارم و این که همه حالت های من را می شناسد و به جزیی ترین رفتارهای من دقت و توجه می کند. اما صادقانه بگویم هیچ جذابیتی در او نمی بینم. از او خواستم به یاد بیاورد وقتی با هم ازدواج کردند چه چیزی از رضا او را جذب کرد. بدون هیچ مکثی پاسخ داد رضا در آن شرایط به من کمک زیادی کرد. من پدر سخت گیری داشتم و اجازه نفس کشیدن به من نمی داد. ازدواج برای من یک راه فرار از سخت گیری های پدرم بود. در واقع با ازدواج به استقلال می رسیدم. از طرف دیگر من در آن زمان در یک رابطه عاطفی گیر کرده بودم و آن شخص برای من مزاحمت های زیادی درست کرده بود. رضا من را از آن شرایط سخت نجات داد. رضا برای من نقش یک قهرمان نجات دهنده را داشت. به هیوا گفتم باز هم از احساس هایی که در رابطه داری خواهم شنید؛ حالا باید از رضا داستان را بشنوم. رضا گفت آقای دکتر من به هیچ عنوان نمی خواهم از هیوا جدا شوم. از او پرسیدم با جدا شدن از هیوا چه چیزی را از دست می دهی؟ بدون هیچ مکثی پاسخ داد: اعتماد به نفسم را. خواستم بیشتر توضیح دهد. گفت آقای دکتر هیوا یک دختر زیبا و متمول است و من او را با سختی به چنگ آورده ام. از این که توانسته ام نسبت به رقیبم پیروز شوم و به همه نشان داده ام که قدرت آن را داشتم که هیوا را مال خودم کنم احساس غرور می کنم. از او پرسیدم می توانی بگویی عاشق هیوا هستی؟ در حالی که چشمانش گریان بود و با دستمال کاغذی اشک هایش را پاک می کرد گفت من با تمام وجودم عاشقش هستم. این جا بود که از هیوا پرسیدم در مورد عشق رضا به خودت چه فکری می کنی. کمی فکر کرد و گفت من همیشه سعی کرده ام برای رضا یک معشوق دست نیافتنی باشم. همیشه کاری کرده ام که من را دوست داشته باشد و به من عشق بورزد. اما خود واقعیم را به او عرضه نکرده ام. همیشه برایش نقش معشوق داستان های عاشقانه را بازی کرده ام و او هم با طبع شاعرانه ای که دارد همیشه برایم شعر می خوانده و می سروده است. اما دیگر کم آورده ام. دیگر نمی توانم تحملش کنم. رضا وسط حرف هیوا پرید و گفت آقای دکتر عشق یعنی همین. یعنی بی قید و شرط کسی را دوست داشته باشی و به او عشق بورزی و اهمیت ندهی که احساس او نسبت به تو چیست. یعنی تمام تلاشت را بکنی که او را به دست آوری. چند بیت عاشقانه هم برای تایید گفته هایش شاهد آورد.

فهمیدم با داستان پیچیده ای رو به رو هستم. هیوا برای فرار از یک پدر سختت گیر و رهایی از یک عاشق آزارنده وارد رابطه با رضا شده بود، نقش یک معشوق دست نایافتنی را بازی می کرد و رضا هم قهرمان این داستان عاشقانه بود که دختری زبیا و متمول را از چنگ یک هیولا نجات داده و خودش صاحبش شده بود. الان پس از شش سال از زندگی مشترکشان هر دو فهمیده بودند آن چه به دنبالش دویده اند سراب بوده است. این واقعیت تلخ را رضا می دانست اما نمی خواست باور کند، هیوا باور کرده بود اما از برهم زدن زندگیش به شدت می ترسید. هر دوی آن ها شش سال به جای عشق ورزی واقعی فقط نقش عشق را بازی کرده بودند و الان سرشان به سنگ واقعیت خورده بود. احساس فرد معتادی را داشتند که به یک باره مواد را کنار بگذارد و از عالم نشئگی و غیر واقعی با سر وارد دنیای واقعیت ها با همه چالش ها و سختی هایش بشود. آن ها نیاز به کمک تخصصی برای مواجهه با واقعیت را داشتند. نیاز داشتند "خود" واقعیشان را پیدا و تقویت کنند. در روان درمانی باید به آن ها کمک می شد  که جرات عرضه کردن "خود" واقعیشان به همدیگر را داشته باشند و با "خود" های واقعیشان عشق بورزند و آن تصویر وسوسه کننده و دروغین "معشوق دست نیافتنی" و "عاشق نجات دهنده" را فراموش کنند. عشق آن ها باید دوباره باز آفرینی می شد. سخت است دو نفر متوجه شوند شش سال در توهم زندگی کرده اند و الان وقت بازگشتن به دنیای واقعیت هاست. سخت، اما امکان پذیر است.

 

 

انتخاب کنیم یا انتخاب شویم؟

بعضی ها ترجیح می دهند انتخاب شوند تا این که خودشان انتخاب کننده باشند. این ها معمولا افراد درون گرا و خجالتی هستند. عشق ورزیدن نیاز به جست و جو گری و خطر پذیری و جسارتمندی برای پیشنهاد دارد. پیشنهادی که ممکن است به نتیجه ای نرسد و پاسخ منفی در پی داشته باشد. اما افراد درونگرا بیشتر منتظر می مانند که کسی آن ها را بپسندد و انتخاب کند. این شخصیت ها در برابر عشق بسیار آسیب پذیر هستند. افراد درون گرا به آسانی با کسی که عاشقشان بشود وارد رابطه می شوند و چه بسا در یک رابطه مشکل دار گیر بیفتند و نتوانند به راحتی از آن بیرون بیایند. این افراد برای شخصیت های خود شیفته جذابیت زیادی دارند. انسان های خود شیفته تحمل شنیدن پاسخ منفی را ندارند. آن ها خیالشان راحت است که به احتمال زیاد از یک فرد درونگرا و خجالتی که منتظر عشق است پاسخ منفی نمی شنوند. در این موارد شروع رابطه بسیار با سرعت پیش می رود اما لزوما ادامه رابطه خوش فرجام نیست. یک فرد برون گرا خیلی زود از این که می بیند طرف مقابلش هیجان زیادی نشان نمی دهد و همواره خودش با ایجاد هیجان و انگیزه، رابطه را پیش برده خسته می شود و احساس می کند که به آرامی معشوق جذابیتشش را ازدست داده است. از طرفی فرد درون گرا و خجالتی هم خیلی زود از رفتارهای طرف مقابلش که برونگرا و اجتماعی است دلزده می شود. از راحت بودن اودربرخورد با دیگران به خصوص در ارتباط با جنس مخالف دچار بدفهمی می شود و احساس می کند روز به روز بیشتر به حاشیه فرستاده شده است. افراد درون گرا و برون گرا در ابتدای رابطه ماند قطب های مخالف آهن ربا به سرعت جذب هم دیگر می شوند اما این شیفتگی، دولت مستعجل است و این رابطه ها معمولا خوش فرجام نیستند. من مراجعان زیادی دارم که چندین سال خیال عشق ورزیدن با معشوقی را در سر می پرورانند که او از این عشق روحش هم خبر دار نیست. عشق یک هیجان طبیعی است که نیاز به ابراز دارد. تفاوتی نمی کند مرد هستیم یا زن، درون گرا هستیم یا برون گرا، در هر صورت وقتی عاشق بشویم لازم است یک قدم پیش برویم و بدون این که از شنیدن پاسخ منفی بترسیم، با صراحت احساسمان را ابراز کنیم. تنها با این شیوه است که به دام عشق های ناخواسته یا خیالی نمی افتیم و با واقعیت رابطه مواجه می شویم. عشق ورزیدن نیاز به کنش گری دارد. هر وقت در وضعیت منفعلانه فرو رفتیم و منتظر شدیم کسی انتخابمان کند یا به رابطه جهت دهد، به ورطه مصائب عشق فرو افتاده ایم. وقت آن است که نگاه جنسیت زده به روابط انسانی را کنار بگذاریم. انتخاب گری، کنش گری و جهت دهی درعشق، هم حق مرد و هم حق زن است.  

 

 

عشق بیمارگونه با دارو درمان می شود!

جست و جو برای "شفا" یا "درمان" عشق به قدمت پیدایش خود عشق است. این نوع نگاه بیمارگونه به سویه های تاریک عشق حتی در نوشته های شکسپیر که برجسته ترین شاعر عشق پرداز در ادبیات اروپایی است هم دیده می شود. ابوعلی سینا هم معتقد است که عشق یک بیماری است. برنارد شاو، نمایشنامه نویس مشهور ایرلندی می گوید: "عشق خشن ترین، دیوانه وار ترین، هذیانی ترین و گذراترین هیجان انسانی است". آمبروز بیرس، نویسنده آمریکایی، با لحنی آمیخته به طنز می گوید: " عشق یک جنون موقتی است که با ازدواج درمان می شود". عشق یکی از بحث انگیز ترین مفاهیم انسانی است و رویکردهای مثبت و منفی زیادی در مورد آن وجود دارد. بعضی از مردم عشق را بزرگترین موهبت هستی می دانند و بدون عشق همه چیز را بی معنا می بینند، در حالی که گروهی دیگر نگاهی بدبینانه به عشق دارند و آن را در طیف بیماری های روانی قرار می دهند. عده ای آن را آرمانی ترین جنبه معنوی انسان می پندارند و عده ای دیگر عشق را درحد هورمون ها و ناقلان عصبی- شیمیایی تقلیل می دهند. عشق یک تعریف خیلی مشخص و جامع ندارد. اما صرف نظر از تعریف آن و علت ها و زمینه هایی که انسان را به وادی عشق می کشاند یک مساله وجود دارد که گمان نمی کنم  کسی باشد که آن را نپذیرد. این مساله "غیر طبیعی بودن" و "بیمارگونه بودن" عشق در شرایط خاص است. برای روشن شدن مطلب چند مثال می زنم. دختری که توسط معشوقش مورد خشونت های پیاپی قرار می گیرد و همچنان عاشق اوست و نمی تواند از او دل بکند، پسری که سالیان سال است خیال عشق ورزی یک طرفه با دختری را در سر می پروراند که او عاشقش نیست، مردی که دورادور عاشق و دلداده یک ستاره سینمایی شده و در این توهم توانایی برقراری ارتباط با اطرافیانش را از دست داده، دختر با هوشی که پیش از یک امتحان مهم و سرنوشت ساز عاشق پسری با تفاوت های عمده اجتماعی و فرهنگی می شود و مسیر زندگیش به کلی متفاوت می شود. پسری که عاشق دختری می شود و پس از شنیدن پاسخ منفی او را به قتل می رساند. این ها مواردی است که در طبابت روانپزشکی، من بار ها با آن مواجه شده ام. حال این سوال پیش می آید که علم روانپزشکی چه موضعی نسبت به این موارد خاص عشق دارد؟ آیا آن ها را در زمره اختلال های روانی قرار می دهد و آیا تدبیر درمانی خاصی برای آن ها اندیشیده است؟ متاسفانه علم روانپزشکی نگاهی بسیار محتاطانه به مفهوم عشق دارد و هنوز "عشق بیمارگونه" را به عنوان یک اختلال روانپزشکی نپذیرفته است. شاید این احتیاط ناشی از ترس روانپزشکان برای وارد  شدن به مفاهیمی باشد که به شدت وابسته به فرهنگ هستند. هرجایی که صحبت از باورها، اعتقاد ها و مقدسات انسان ها باشد علم روانپزشکی پا پس می کشد و خودش را وارد ماجرا نمی کند. کافی است در یک کتاب روانپزشکی صحبت از "عشق بیمارگونه" بشود. آن وقت است که سر و صدای دوستداران ادبیات و فرهنگ و هنر بلند می شود و می گویند یعنی می خواهید بگویید عشق "لیلی و مجنون"، "شیرین و فرهاد"، "رومئو و ژولیت" و ده ها داستان عاشقانه دیگر که هویت و افتخار جوامع وابسته به آن هاست "غیر طبیعی" و "بیمارگونه" هستند؟ شاید به همین دلیل "عشق بیمارگونه" به عنوان یک اختلال روانپزشکی در هیچ تقسیم بندی معتبر اختلالات روانی نیامده است. در حالی که این ملاحظه گری مثلا در مورد پدیده "سوگ" وجود ندارد و برای "سوگ بیمارگونه" معیارهای تشخیصی وجود دارد. واقعیت این است که آن هایی که عشق های بیمارگونه را تجربه می کنند نیاز به کمک تخصصی دارند. بعضی از مطالعات نشان داده اند که داروهایی که در گروه "مهار کننده های اختصاصی باز جذب سروتونین" هستند غیر از عارضه کاهش میل جنسی، احساس وابستگی عاطفی را هم کم می کنند. از آن جا که عشق بیمارگونه و اعتیاد شباهت های زیادی هم از نظر پدیدارشناختی و هم از نظر علت شناسی با هم دارند، داروهای ترک اعتیاد عشق و دلبستگی به معشوق را هم کم می کنند و این یافته در مطالعات مختلفی ثابت شده است. اکسی توسین، وازوپرسین و دوپامین، هورمون هایی هستند که در هیجان عشق نقش دارند. بنابراین داروهایی که اثر این هورمون ها را خنثی کنند می توانند در درمان عشق بیمارگونه کمک کننده باشند. اما همه این صحبت ها در حد ایده های تحقیقاتی هستند و تا زمانی که علم روانپزشکی "عشق بیمارگونه" را به رسمیت نشناسد حداقل اجازه هیچ درمان دارویی برای کنترل عشق نداریم. در حال حاضر روان درمانی می تواند به انسان ها کمک کند که از عشق های بیمارگونه نجات پیدا کنند. علم عشق پژوهی در دوران طفولیت خود به سر می برد و هنوز واقعیت های زیادی را در باره آن نمی دانیم. امیدوارم روانپزشکان مطرح جهانی از وضعیت منفعلانه نسبت به واقعیت های اجتماعی بیرون بیایند و به "عشق بیمارگونه" نگاه واقع گرایانه تری داشته باشند. 

فرهنگ لمس

حس لامسه ابتدایی ترین و ساده ترین شکل از حواس پنجگانه است. ابتدایی ترین موجودات زنده که  حس های پیچیده تر مانند بینایی و شنوایی را ندارند، از حس لامسه برخوردارند. دریافت این حس نیاز به تماس مستقیم با محیط دارد و به موجودات زنده برای دوری جستن از خطر و همچنین نزدیک شدن به غذا و یافتن جفت کمک زیادی می کند. حس لامسه نقش پررنگی در بقای طبیعت داشته است. دریافت حس های پیچیده تر مانند بینایی نیاز به نور و دریافت حس شنوایی و بویایی نیاز به هوا دارد اما حس لامسه مستقیم و بدون واسطه است. این حس به دلیل ساده بودن و بی واسطه بودنش کمترین خطا را دارد. برای بسیاری از ما خطاهای بینایی و شنیداری زیاد پیش می آید اما کمتر کسی با لمس کردن دچار خطا می شود. در طول تاریخ تکامل با شکل گرفتن شیوه های پیچیده تر برای شناخت محیط، نیاز ما به لمس کردن کمتر شده است. اما داستان نیازهای هیجانی انسانی با آن چه برای "بقای نسل" سودمند است لزوما همخوانی ندارد. عشق یک نیاز انسانی است که تنها با لمس کردن تحقق می یابد. شما می توانید با اینترنت معشوقتان را ببینید و صدایش را بشنوید اما چون لمس کردن و در آغوش گرفتنی در کار نیست رابطه عاشقانه محقق نمی شود. لمس یک نیاز انسانی ساده اما فراموش شده است. البته لمس های اجتماعی و بین دوستان مانند دست دادن، بوسیدن، در آغوش گرفتن، روی شانه زدن و دست در گردن انداختن  ملاحظات فرهنگی زیادی دارد. بعضی از فرهنگ ها پذیرش لمس های اجتماعی را بیشتر دارند و بعضی کمتر. اما وقتی وارد حریم عاشقانه بین همسران می شویم داستان دیگری است و نباید جایی برای آموزه های فرهنگی و اجتماعی باشد. اما متاسفانه می بینیم که این ملاحظات به حریم خانه هم کشیده می شود و در فرهنگ های سنتی همسران کمتر همدیگر را لمس می کنند. حتی لمس و در آغوش گرفتن بین فرزندان و پدر و مادر هم کمتر اتفاق می افتد. شیوه های درست ارتباطی لزما شیوه های پیچیده و دشواری نیستند. یکی از همین کار های ساده اما فراموش شده لمس کردن است. باید به خانواده ها آموزش داد برای بیشتر شدن صمیمیت همسر،فرزندان و پدر و مادرشان را لمس کنند. یکی از مراجعانم دختر جوانی بود که پدرش در بستر بیماری بود و سرطان داشت. می گفت نمی تواند احساس هایش را به پدرش نشان دهد و فقط پنهانی و دور از چشم پدر گریه می کرد. به او گفتم پدرت را در آغوش بگیر و او را نوازش کن و از این که در حضورش گریه می کنی نگران نباش. پدرت به لمس کردن نیاز دارد. اگر بگوییم لمس اثر شفا بخش دارد بیراه نگفته ایم. لمس یکی از روش های کنترل استرس است. مطالعات نشان داده اند که لمس کردن منظم میزان سروتونین را بالا می برد و فشار خون را پایین نگه می دارد. سروتونین یکی از مهمترین ناقلین عصبی-شیمیایی است که احساس سرخوشی می آورد. میزان سروتونین هم درفرد لمس کننده و هم در فرد پذیرنده لمس زیاد می شود. لمس کردن مصداق رفتاری صمیمیت است و به احساس شورانگیزی در رابطه عاشقانه کمک زیادی می کند. احساسی که در هر دو نفر تقویت می شود: هم لمس کننده و هم لمس شونده.  لمس پیامدهای مثبت کوتاه مدت و دراز مدت زیادی هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی دارد. لمس کردن یک ارتباط مستقیم هیجانی است و  به هیچ روی در آن بدفهمی صورت نمی گیرد. در فرهنگ های سنتی مانند جامعه ما گاهی همسران یا پدر و مادر و فرزندان از لمس کردن ، در آغوش گرفتن و بوسیدن یکدیگر خجالت می کشند و آن را "لوس بازی" می دانند. برای داشتن رابطه های محکم تر خانوادگی، ما نیاز به ایجاد "فرهنگ لمس" داریم.