این یادداشت برای بزرگداشت فردوسی در هفته نامه سلامت در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۹۹ منتشر شده‌است.

آلبینیسم یا زالی یک بیماری ژنتیکی با الگوی توارثی اتوزوم مغلوب است. در این بیماری نادر که از هر بیست هزار نفر، یک نفر به آن مبتلا می‌شود به علت نقص ژنتیکی، تیروزین به ملانین تبدیل نمی‌شود، در نتیجه در تولید رنگدانه‌های پوستی اختلال ایجاد می‌شود. در این بیماری پوست، موها و عنبیه سفید هستند. آلبینیسم بیماری بسیار خوش‌خیمی است. با این که تا حدی احتمال خطر سرطان و آسیب‌های چشمی در آن‌ها بالاتر از دیگران است؛ در صورت رعایت اصول محافظتی و دوری از آفتاب این خطر خیلی کم می‌شود. اما آسیبی که این بیماری به مبتلایان وارد می‌کند محدود به عوارض جسمانی نیست. مبتلایان به آلبینیسم همیشه قربانی جهل و خرافات بشر بوده‌اند. قابل دید‌ترین عضو انسان «پوست» است. به همین دلیل بیماری‌های پوستی به شدت مورد «انگ» اجتماعی قرار می‌گیرند. یکی از عوامل «انگ زایی» در جامعه «بیگانه‌پنداری» آن‌هایی است که با «ما» متفاوت هستند. هرچقدر جوامع ابتدایی‌تر باشند این «جداسازی» در آن‌ها شدت بیشتری دارد و قربانی آن کسانی هستند که ظاهر یا رفتارشان با اکثریت تفاوت داشته باشد.
این «جداسازی» اجتماعی در افراد سیاه‌پوست که مبتلا به آلبینیسم هستند با شدت بیشتری وجود داشت و وجود دارد. در زمان آپارتاید قبایل سیاهپوست در واکنش به تبعیض‌هایی که سفیدپوستان به آن‌ها روا می‌داشتند تلاش در صیانت از حقوق اقلیتی خودشان داشتند. در این میانه اگر سیاه‌پوستی آلبینیسم داشت به خاطر شباهتش به سفیدپوست‌ها «خودی» به حساب نمی‌آمد و البته در گروه سفید‌پوست‌ها هم قرار نمی‌گرفت. این افراد با القاب توهین‌آمیزی مانند «روح سفید سرگردان» تمسخر و تحقیر می‌شدند.
«بیگانه‌پنداری» آلبینیسم از «به حاشیه‌رانده‌شدن» فراتر می‌رفته، تا جایی که ویژگی‌های شیطانی به فرد مبتلا نسبت داده می‌شده و آن را یک مجازات الهی می‌دانستند. رد پای این نگاه انگ‌آمیز در دنیای امروز هم دیده می‌شود. به عنوان مثال افراد مبتلا به آلبینیسم دوستان کمتری دارند و حتی آمار مرگ به دنبال قتل در این افراد به شکل معناداری بیش از جمعیت عمومی است. یکی از موارد شرم‌آور تاریخ پزشکی کشتن افراد مبتلا به آلبینیسم توسط «طبیب-جادوگر»‌ها بوده‌است. آن‌ها اعتقاد داشتند بعضی از قسمت‌های بدن مانند دست و آلت تناسلی مبتلایان به آلبینیسم قدرت‌های جادویی دارد و از اعضای آن‌ها در مراسم آیینی برای شفا و نجات بیماران‌شان استفاده می‌کردند. در این تاریکی پر جهل تاریخی، سال‌ها پیش از پیدایش علم ژنتیک و تبیین علمی این بیماری، نقش ادبیات در فرهنگ‌سازی بسیار پر‌رنگ بوده‌است. ادبیات گاهی از توانایی تأثیرپذیری خود در انسان‌ها برای «انگ‌زدایی» استفاده می‌کند و انسان‌ها را از فرو‌رفتن در ورطه‌های خطرناک نجات می‌دهد. شاهنامه‌ی فردوسی یک نمونه‌ی خیلی خوب در این مورد است. در شاهنامه وقتی سام صاحب فرزند می‌شود اطرافیان متوجه آلبینیسم او می‌شوند و تا یک هفته اجازه نمی‌دهند سام او را ببیند:
کسی سام یل را نیارست گفت/ که فرزند پیر آمد از خوب جفت
یک دایه‌ی خردمند و مهربان با عطوفت تمام برای سام، ظاهر فرزندش را توصیف می‌کند:
تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت/ برو بر نبینی یک اندام زشت
اما این نگاه انسانی دایه روی سام اثر نمی‌گذارد. وقتی پسرش را می‌بیند از او به عنوان «بچه‌ی بدنشان»، «بچه‌ی دیو» یا «ننگ» یاد می‌کند و می‌گوید من این بچه (زال) را نمی‌خواهم و او را در کوهستان رها می‌کند. سیمرغ در کوهستان زال را می‌بیند، دلش به حال او می‌سوزد و او را با خود به آشیانه‌ی خودش در کوه البرز می‌برد و بزرگ می‌کند.
در این‌جا فردوسی به‌عنوان راوی داستان در برابر رفتار سام موضع می‌گیرد، آن‌را تقبیح می‌کند و می‌گوید حتی حیوانات با فرزندان‌شان چنین رفتاری نمی‌کنند:
چنان پهلوان زادهٔ بی‌گناه/ ندانست رنگ سپید از سیاه/پدر مهر و پیوند بفگند خوار/ جفا کرد بر کودک شیرخوار/ پلنگش بدی کاشکی مام و باب/ مگر سایه‌ای یافتی ز آفتاب
تا این که زال در آشیانه‌ی سیمرغ رشد می‌کند و جوان قهرمانی می‌شود که آوازه‌اش به گوش سام می‌رسد. سام موبدان را جمع می‌کند و آن‌ها سام را به این شکل نصیحت می‌کنند:
هر آنکس که بودند پیر و جوان/ زبان برگشادند بر پهلوان/ که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ/ چه ماهی به دریا درون با نهنگ/ همه بچه را پروراننده‌اند/ ستایش به یزدان رساننده‌اند/ تو پیمان نیکی دهش بشکنی/ چنان بی‌گنه بچه را بفگنی/ به‌یزدان کنون سوی پوزش گرای/ که اویست بر نیکویی رهنمای
بعد از این داستان سمت و سوی عاشقانه پیدا می‌کند. مهراب، شاه کابلستان از ویژگی‌های زال تعریف می‌کند و می‌گوید:
سپیدی مویش بزیبد همی/ تو گویی که دل‌ها فریبد همی
با شنیدن این توصیف دختر شاه مهراب، یعنی رودابه، پیش از این که زال را ببیند عاشق او می‌شود:
دلش گشت پرآتش از مهر زال/ ازو دور شد خورد و آرام و حال
و از این‌جا داستان زیبای عاشقانه‌ی زال و رودابه آغاز می‌شود.
تاثیری که این داستان در انگ‌زدایی از آلبینیسم دارد یکی از نمونه‌های نادر در آن روزگار است. من در جستجوی خود معادل چنین کارکردی را در آثار هومر و اساطیر یونان باستان نیافتم و به نظر می‌رسد از این منظر شاهنامه منحصر به فرد باشد.