آن نشاط کی تمام شد و کی جای خود را به این وضع وحشتناک داد؟ این تغییر وضع با چه نشانه هایی آشکار شد؟ از چه وقت پیش آمد و این تغییر چه بود؟ این ها بخشی از احساس های مرد یا زنی است که رابطه عاشقانه اش به بن بست رسیده است. وضعی تلخ و دردناک که از آن به سوگ یاد می شود. در واقع یک سوگ عاشقانه. حتی از دست دادن عزیزان به دلیل مرگ آن ها هم به این سختی نیست. زیرا خاک سرد است و مرگ واقعیتی است پذیرفتنی. اما در سوگ عاشقانه شخص از دست رفته زنده و حاضر است. شکل و ظاهرش هیچ تفاوتی نکرده است اما دیگر نگاهش فروغ عاشقانه گذشته را ندارد و صدایش دیگر مانند قبل مهربان نیست. زنده است اما خالی از احساس آتشینی که از آن سرشار بوده است. چشمان بی فروغش چشمان جنازه ای را ماند که دیگر از اشاره های پنهانی و معنی دار گذشته در آن خبری نیست. به گفته سعدی باید "شراب فرقت" چشیده باشی تا بدانی چه درد گزنده ایست این درد جدایی. هیچ وقت به شخصی که جدا شده است تبریک نگویید هرچند از بدترین رابطه ها بیرون آمده باشد. مطالعات گسترده روانپزشکی نشان می دهد هرچه رابطه بهتر بوده باشد سوگ جدایی کمتر است. گویی افرادی که در رابطه پر تنش بوده اند هم سوگ از دست دادن رابطه را دارند (چون هیچ رابطه ای بدون لحظه های ناب سرخوشی نبوده است) و هم سوگ عمر برباد رفته خودشان را. عمری که در عشقی نیمه کاره و نافرجام تباه شده است. سوگ عاشقانه یکی از بحران ها و گاهی هم یکی از اورژانس های روانپزشکی است. در این لحظه تمام چیزهای به ظاهر بی اهمیت گذشته مهم می شوند. سر به سر هم دیگر گذاشتن ها و گفتگو ها و شام خوردن های دونفره با چنان وضوح و شکوهی جلوه گر می شود که گویی این ها همه به سعادتی گذشته و از دست رفته و قدرناشناخته تعلق دارد. باورش مشکل است که این جدایی آن ها را از این سعادت نودریافته محروم کند و در ورطه شوربختی تاکنون ناشناخته و نامعلوم فرو اندازد. اما ( که همه صحبت ها در این اماست) این داستان برای همیشه ادامه نخواهد داشت. یا بهتر است بگویم نباید اجازه بدهیم ادامه یابد. واقعیت این است که زندگی همیشه در جریان است. باید یاد بگیریم و به فرزندان خود بیاموزیم که از گذشته روی برگردانیم و دوباره به زندگی در پیش رو بپیوندیم و رشته هایی که ما را به معشوق از دست رفته پیوند می دهد سست کنیم. بسیاری از انسان هایی که در سوگ عاشقانه هستند هر چیزی که آن ها را از سوگ نسبت به معشوق از دست رفته دورکند به شکلی "خیانت" به او تلقی می کنند. این یکی از ساز و کار های ناسازگارانه در سوگ است. حتی به وسیله های او دست نمی زنند و آن ها را به همان شکل نگه می دارند. نمونه آن خانم هاویشام در آرزوهای بزرگ دیکنز است. او چنان گرفتار سوگ بود که سال ها در تارهای عنکبوت این فقدان زندگی کرده بود. هرگز لباس عروسی را از تن در نیاورده بود و ظروف جشن عروسی را تمیز نکرده نبود. یکی از اشتباه هایی که من در کار بالینی زیاد می بینم نداشتن تمایل مراجعانم از بیرون آمدن از بحران سوگ است. اگر با شخص دیگری به رستورانی بروند که در گذشته با معشوق از دست رفته به آن جا می رفتند حس می کنند حرمت عشقشان شکسته می شود و به "او" خیانت می کنند. باید این ساختار ها در ذهن انسان های جامعه عوض شود. آن چه آن ها "خیانت به عشق" لقب می دهند، در واقع پیوند دوباره با زندگی است. توصیه می شود در زمان سوگ به جاهای جدید سفر کنند. کارهایی بکنند که تا حالا نکرده اند. به جریان زندگی اعتقاد داشته باشند و به جای ماندن و منعقد شدن در گذشته به زندگی پیش رو نگاه کنند.