چالش های پرستاری از پدر یا مادر بیمار

هر رفتار یا رابطه ای که به "فردیت" ما آسیب برساند و عملکرد اجتماعی ما را مختل کند غیر طبیعی است. یکی از چالش های بزرگ در روابط بین فردی، پرستاری از پدر یا مادر سالمند و بیمار است. گاهی این توجه و رسیدگی از "پرستاری" فراتر می رود و به "وقف شدن" یا " قربانی شدن" منجر می شود. یکی از مراجعان من آقای جوانی بود که پدرش سرطان داشت. از دو سال گذشته به خاطر بیماری پدر شغلش را کنار گذاشته بود، خیال ازدواج و رابطه عاطفی را از سر بیرون کرده بود و تمام ذهنش متوجه بیماری پدرش بود. مراقبت از پدر و تهیه دارو ها و بردن او به مطب پزشک های مختلف به کار تمام وقت او تبدیل شده بود. مراجع من در این دو سال به دنبال بیماری پدرش دچار افسردگی و خستگی مزمن شده بود و از من انتظار داشت کمکش کنم که انرژی اولیه اش را برای کمک به پدر دوباره به دست آورد. وقتی از او پرسیدم چرا برادر ها و خواهرهایت در مراقبت از پدر سهیم نمی شوند گفت من هیچ کس دیگر را قبول ندارم و پدرم فقط با من راحت است. در این جا بود که متوجه شدم احتمالا مساله عمیق تری در پشت این احساس "مسوولیت پذیری" پنهان شده است. از او خواستم با احساس هایش روراست باشد و تصور کند اگر از زمانی که برای مراقبت از پدرش می گذارد کم کند و در عوض به کار های شخصیش بپردازد چه احساسی پیدا می کند. مراجعم گفت در این صورت عذاب وجدان شدیدی پیدا می کنم و اگر خدای نکرده پدرم بمیرد هیچ وقت خودم را نمی بخشم. در این جا بود که متوجه شدم علت همه این وقف کردن ها و قربانی شدن ها، احساس گناه است که نسبت به پدرش دارد. احساس گناه یکی از نشانه های سوگ است. سوگ معمولا پس از مرگ عزیزان اتفاق می افتد. اما در آن هایی که پدر یا مادر مبتلا به سرطان یا بیماری صعب العلاج دیگری دارند، سوگ معمولا پیش از مرگ آن ها  اتفاق می افتد. به همین دلیل احساس گناه در این افراد پدیده شایعی است. یکی دیگر از مراجعانم خانم جوانی است که تمام زندگیش را وقف نگهداری و رسیدگی به مادرش کرده که مبتلا به سرطان است. یک سال است که شوهرش را تنها گذاشته و به شهرستان محل سکونت مادرش رفته است. همه زندگیش را وقف مادر کرده اما با این حال احساس عذاب وجدان می کند. عذاب وجدان او به این دلیل است که نمی تواند با "اشتیاق" و "صفای باطن" به مادرش خدمت کند. با این که تلاش می کند روی فکرهایش مسلط شود اما نمی تواند خاطرات کودکیش را فراموش کند. مادرش در گذشته نسبت به او  سخت گیری های زیاد داشته و همیشه او را با دیگران مقایسه می کرده است. همه این ها جلوی "اشتیاق" او را از پرستاری مادر می گیرد و این کار را فقط از سر وظیفه انجام می دهد و همین مساله برایش عذاب آور است. احساس های متناقض در فرزندی که مراقبت از پدر یا مادر سالمند را بر عهده دارد پدیده شایعی است. من معتقدم به همان اندازه که یک بیمار سالمند نیاز به کمک تخصصی روانپزشکی دارد، خانواده او هم نیاز به کمک و حمایت دارند.  احساس مسوولیت پذیری بیش از اندازه به پدر یا مادر یعنی ما خودمان را نادیده گرفته ایم. وابستگی های بیمارگونه که فردیت و هویت ما را نقض می کنند غیر طبیعی هستند و نیاز به درمان دارند. باید حواسمان باشد که وابستگی بیمارگونه، سوگ حل نشده یا احساس گناه را با مفاهیم همه پسند مانند "عاطفی بودن" اشتباه نگیریم. هیچ چیزی نباید کرامت انسانی، آزادی اندیشه، استقلال و زندگی شخصی ما را خدشه دار کند.

 

شکایت های عاشقانه

اگر بخواهیم به معشوق نزدیک شویم چاره ای جز شکایت نداریم. بهترین زمان برای شکایت درست همان موقعی است که دلخور می شویم. به تعویق انداختن شکایت کار اشتباهی است. معمولا کسانی که شکایت را به تعویق می اندازند در زمان عصبانیت با یک واکنش شدید آن را بیان می کنند. عشق با شکایت زنده است. شکایت از معشوق یکی از واقعیت های هر رابطه  عاشقانه ایست. حتی آرمانی ترین رابطه ها پر از شکایت هستند. حافظ هم از "یار دلنوازش" شکایت داشت. من به تاثیر شفا بخش شکایت در رابطه اعتقاد دارم اما با این حال گاهی در جلسه های روان درمانی متوجه می شوم که معنای نمادین شکایت در ذهن مراجعم چیز دیگری است. یکی از مراجعانم همیشه از این که شوهرش او را مورد "بازخواست" و "استنطاق" قرار می داد ناراحت بود. می گفت کوچک ترین اشتباهی که بکنم مورد بازخواست قرار می گیرم. یک روز درست نیم ساعت قبل از یکی از جلسه هایی که با هم داشتیم تصادف کرده بود. ماشین عقبی به او زده بود و او در این تصادف بی تقصیر بود. شوهرش که برای کمک به  او به محل تصادف آمده بود به او گفته بود:"ظاهرا هنوز ابعاد ماشین دستت نیست". این جمله برای مراجع من بسیار سنگین بود. به من گفت: "حتی برای پیشامدهایی که تقصیر من نبوده است باید مورد بازخواست قرار بگیرم". این جا بود که حدس زدم شاید معنایی که در ذهن مراجعم از "بازخواست" وجود دارد با آن چه من از این واژه می فهمم متفاوت باشد. او هر "شکایتی" را به عنوان "بازخواست" می دید. از طرفی خودش هم مایل نبود در رابطه اش خطر کند و شکایت هایی که از همسرش دارد را به زبان بیاورد. نگران بود که اگر تعداد شکایت های زناشویی زیاد شود نشانه این است که رابطه خوبی ندارند. در این جا چون می دانستم ادبیات و موسیقی را می شناسد برایش یک مثال خیال پردازانه زدم. به او گفتم اولین بیت مثنوی مولانا با "شکایت نی" آغاز می شود و "شکایت" در رابطه معنای مثبت دارد. هیچ دو انسانی بدون شکایت نمی توانند به هم نزدیک شوند. آن ها که شکایتی ندارند رابطه و طرف مقابلشان را جدی نمی گیرند و فاصله بینشان روز به روز بیشتر می شود. با خود گفتم باید عمیق تر نگاه کنم و ببینم چه چیزی پشت این واکنش بیش از اندازه به "شکایت" در لایه های زیرین ذهن مراجعم پنهان شده است. از او خواستم در ذهنش عمیق تر شود و ببیند چه چیزی در "شکایت" برای او آزارنده است. گفت: "وقتی کسی از من شکایتی می کند احساس می کنم مورد سوء استفاده قرار گرفته ام یا این که مانند یک کودک با من برخورد میکنند که همه چیز را باید به او تذکر بدهی". در این جا فکر کردم شاید مراجع من نسبت به هر چیزی که رنگ و بوی "فرزندپروری" بدهد واکنش نشان می دهد. "شکایت" برایش یادآور این بود که تو بزرگ نشده ای، "فردیت" پیدا نکرده ای و هنوز نیاز به تذکر داری. با هم به این نتیجه رسیدیم که هرچقدر "فردیت" بیشتری داشته باشد، شاید حساسیتش به قضاوت دیگران کمتر بشود. شاید شکایت شوهرش مساله خیلی مهمی نبوده، مساله اصلی واکنش احساسی بیش از اندازه او به شکایت شوهر بوده است. رسیدن به "فردیت" مهمترین هدف روان درمانی است. در زوج درمانی به انسان ها کمک می شود که تلاش کنند در رابطه هایشان خوشحال تر "باشند" نه این که از طرف مقابلشان انتظار داشته باشند که موجبات خوشحالی آن ها را "فراهم کند". حتی در نزدیک ترین رابطه ها خوشحالی در "اندرون" انسان است. هرچقدر "فردیت" بیشتری داشته باشیم، خوشحال تریم و در رابطه عاشقانه هم سرمایه گذاری عاطفی بیشتری خواهیم داشت. 

حضور قضاوت گر معشوق گذشته

بیرون آمدن از یک رابطه عاشقانه راه و روش دارد. داستان رابطه با جدا شدن، به یک باره تمام نمی شود. باید جدایی در ذهن اتفاق بیفتد. اگر پرونده رابطه گذشته بسته نشود و جدایی ذهنی اتفاق نیفتد هیچ وقت نمی توانیم در رابطه بعدی موفق باشیم. از دست دادن یک رابطه عاشقانه با واکنش "سوگ" همراه است. سوگ از دست دادن یک رابطه از سوگ از دست دادن یک عزیز در اثر مرگ سنگین تر است. چون خاک سرد است و به ما کمک می کند واقعیت را بپذیریم. در حالی که در سوگ از دست دادن یک رابطه، معشوق با تمام خاطراتش زنده است اما دیگر متعلق به ما نیست. آن هایی که مراحل سوگ را با موفقیت پشت سر نگذاشته باشند نمی توانند از لذت یک رابطه سالم دیگر، بهره مند شوند. یکی از نشانه های سوگ حل نشده، حضور قضاوت گر معشوق گذشته در ذهن است. یکی از مراجعانم آقای جوانی است که به تازگی ازدواج دوم داشته است. پس از طلاق از کشوری که با همسر گذشته اش در آن زندگی می کرده به ایران بازگشته و البته به دنبال طلاق شغل خوبی را هم که آن جا داشته از دست داده است. ازدواج اولش عاشقانه بود اما رابطه شان مشکلات زیادی داشت و در نهایت از هم جدا شدند. یکی از واقعیت های عشق این است که احساس عاشقانه به یک باره تمام نمی شود. سنگینی خاطرات گذشته، احساس گناه از رفتارهایی که داشته ایم و نگرانی برای آینده معشوق و احساس هایی از این دست، تا مدتی ( چه بسا تا سال ها) پس از جدایی در ذهن ما ادامه دارند. مراجع من ترجیح می داد دیگر در مورد رابطه گذشته اش صحبتی نکند. شکایتی که او داشت تنبلی و بی انگیزگی برای هر کاری بود. از او خواستم در ذهنش عمیق تر شود و ببیند چه چیزی پشت این تنبلی است. گفت من کمال گرا هستم و می خواهم بهترین شغل را در حرفه خودم داشته باشم. آن قدر سطح انتظارم از یک شغل خوب بالاست که نمی توانم به آن برسم. می خواهم برای خودم کار کنم. یک شرکت ثبت کرده ام اما هیچ طرحی که درآمد زایی داشته باشد به ذهنم نمی رسد. از طرفی حاضر نیستم با یک حقوق کم برای دیگران کار کنم. نتیجه اش این شده است که اصلا هیچ کاری نمی کنم و تنبل شده ام. از او خواستم باز هم عمیق تر نگاه کند و ببیند چه چیزی پشت این کمال گراییش نهفته است؟ این نیاز برای بهترین بودن از کجا می آید. از او خواستم با احساس های درونیش صادقانه مواجه شود. افراد مهم زندگیش را به یاد بیاورد و ببیند آیا ممکن است انگیزه ناخودآگاهش از کمال گرایی، به رخ کشیدن موفقیتش به فرد خاصی باشد؟ یک دفعه صحبتم را قطع کرد و گفت می فهمم دنبال چه چیزی هستید. درست حدس زده اید. الان که فکرش را می کنم می بینم که من نمی خواهم همسر قبلیم ببیند من به یک کار سطح پایین مشغولم. می خواهم به او ثابت کنم حالا که از تو جدا شده ام و زندگی و کار قبلیم را از دست داده ام، زندگی بهتر و موفق تری نسبت به گذشته دارم. این جا بود که از سردرگمی نجات پیدا کردم و از این که کلید حل معما را پیدا کرده ام احساس خوبی پیدا کردم. فهمیدم مراجع من هنوز از سوگ رابطه گذشته بیرون نیامده و همچنان حضور قضاوت گر معشوق گذشته را احساس می کند. به همین دلیل می خواهد بهترین شغل را داشته باشد و چون نمی تواند به انتظارش برسد انگیزه هیچ کاری را ندارد و تنبل شده است. این جا بود که فهمیدم مشکل او در واقع تنبلی نیست. مشکل او حضور قضاوت گر معشوق گذشته اش است. از او خواستم با احساس های مثبت و منفی که نسبت به رابطه گذشته اش داشته صادقانه مواجه شود و آن ها را همان طور که در ذهنش می آیند برای من بازگو کند. او برای پذیرفتن واقعیت جدایی نیاز به کمک داشت. بیرون آمدن از یک رابطه، هر چند آن رابطه پر تنش باشد، کار ساده ای نیست. جدایی با یک امضا و جاری شدن صیغه طلاق تمام می شود اما مساله اصلی "جدایی ذهنی" است. جدایی یک بحران در زندگی است و همه ما در این بحران ها نیاز به کمک داریم. اگر این بحران ها را جدی نگیریم و به سادگی از کنارشان بگذریم آن ها خودشان را به شکلی دیگر و با لباس مبدل به ما نشان می دهند.