راكيتين از روي بد طينتي گفت: "راستي؟ خوب، به جرئت ‌می‌گويم كه ‌می‌فهمی‌چون با اولين كلمه به زبانش ‌می‌آوري. ناغافل از دهانت بيرون پريد، و همين ارزش اقرارت را بيشتر ‌می‌كند. پس موضوعي آشناست؛ ذهنت به آن رفته است، منظورم اين كه راجع به شهوت پرستي! حقا كه پاكدامني! آليوشا ‌می‌دانم آدم ساكتي هستي، مرد خدايي، منتها فقط شيطان ‌می‌داند ذهنت تا كجا رفته و چه‌ها كه نمی‌داني!

 

(برادران کارامازوف، فئودور داستایفسکی، ترجمه صالح حسینی، انتشارات ناهید، چاپ چهاردهم، جلد اول، صفحه117)

 

ذهن انسان مانند یک کوه یخ است که بخش بزرگتر آن زیر سطح آب پنهان شده است. به آن بخش بزرگ تر که دیده نمی شود، ناخودآگاه گفته می شود. ناخودآگاه از واپس رانده شدن احساس ها، هیجان ها، انگیزه ها و خاطراتی تشکیل می شود که برای ما دردآور یا شرم آور هستند. ذهن ما این توانایی را دارد که هر چیزی که از توان تحملش خارج است و نمی خواهد با آن مواجه بشود را به ناخودآگاه، واپس می راند. با این وصف، اگر بخواهیم خودمان را آن طور که هستیم بشناسیم، باید واقعیت های ناخودآگاهمان را درک کنیم. درست است که جنبه های تاریک، دردناک و شرم آور، از ورطه آگاهی ما واپس رفته اند، اما داستان این جا تمام نمی شود. ناخودآگاه مانند یک آبسه چرکی است که هر از گاهی چرک از آن نشت می کند. ریشه بسیاری از اضطراب های ما همین تعارض هایی است که بین بخش آگاهانه و ناخودآگاه ذهن ما وجود دارد. برای این که سلامت روان بهتر و با تعارض های کمتری داشته باشیم چاره ای جز مواجهه با واقعیت های ناخودآگاه نداریم. حال سوال این است که چگونه می توان به ناخودآگاه دسترسی پیدا کرد. در سه موقعیت، این دفاع های آگاهانه برداشته می شوند و ناخودآگاه ما خودش را نشان می دهد: خواب، طنز و لغزش های زبانی. همه این ها دستاویزهایی برای  درمانگر هستند که او را به شناخت ناخودآگاه مراجعش رهنمون می شوند. داستایفسکی در این قسمت از کتاب برادران کارامازوف، به خوبی اهمیت لغزش زبانی را برای پی بردن به لایه های عمیق تر ناخودآگاه نشان داده است. آلیوشا یکی از دوست داشتنی ترین شخیت های داستانی در ادبیات جهانی است. با این حال داستایفسکی هیچ وقت نگاه مطلق گرایانه به شخصیت هایش ندارد و بدون هیچ تعصبی همه جنبه های آگاهانه و ناخودآگاه شخصیت هایش را بر ملا می کند. در این جا آلیوشا، که یک راهب وارسته و انسان دوست است،  با یک "لغزش زبانی"، شهوت پرستی درونی خود ، که البته در همه ما وجود دارد و جزو واقعیت های انسانی ماست را فاش می کند. این کتاب در سال 1880 چاپ شده است.  20 سال بعد فروید  کتاب آسیب شناسی روانی زندگی روزمره را در سال 1901 چاپ کرد و در آن جا مفهوم "لغزش زبانی" را تبیین کرد. با توجه به تاثیر پذیری زیاد فروید از داستایفسکی، به نظر می رسد که اهمیت "لغزش زبانی" برای شناخت درونیات ذهن، برای اولین بار توسط داستایفسکی مطرح شده، هرچند که به اسم فروید ثبت شده است. البته فروید در کتابش این مفهوم را بسط داد و اشتباه خواندن کلمه ها، فراموشی های گذرا، مانند فراموش کردن یک اسم و گم کردن چیزها را هم در راستای "لغزش زبانی" قرار داد و مفهوم گسترده تری به نام "لغزش رفتاری" را عنوان کرد. همه این لغزش ها، قابل تحلیل هستند و ما را به شناخت درونیاتمان رهنمون می شوند. نباید ساده انگارانه به آن ها برچسب "اشتباه تصادفی" بزنیم و بی اهمیت از کنارشان بگذریم. اما نکته قابل تامل، پیش قراول بودن یک نویسنده رمان نویس در شناخت این مفهوم است. همیشه تخیل، ادبیات و هنر از علم جلو تر بوده اند. بسیاری از نظریه های فروید تبیین مفاهیمی است که توسط داستایفسکی مطرح شده اند. تفاوت آن ها در این است که داستایفسکی عمیق ترین مفاهیم انسانی را در قالب دیالوگ بین شخصیت های داستانش مطرح کرده، در حالی که فروید همان مفاهیم را با یک ادبیات علمی در قالب نظریه های روانکاوی تبیین کرده است. یکی از بهترین راه های خودشناسی، غور کردن در آثار نویسندگان بزرگی است که ظرایف روان انسان را خوب شناخته اند. برادران کارامازوف یکی از این کتاب هاست.